
داستان۱:
مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و ميخواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه ميكرد. مرد نزديك رفت و از او پرسيد: دختر خوب چرا گريه ميكني؟
دختر در حالي كه گريه ميكرد، گفت: ميخواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم، در حالي كه گل رز 2 دلار ميشود. مرد لبخند زد و گفت: با من بيا، من براي تو يك شاخه گل رز قشنگ ميخرم.
وقتي از گلفروشي خارج ميشدند، مرد به دختر گفت:
مادرت كجاست؟ ميخواهي ترا برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره كرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يك قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت و طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي كرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد
داستان۲:
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند.
هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.
مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!
داستان۳:
مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود؛ابلیس را دید که با انواع
طنابها به دوش در گذر است .
کنجکا وشدوپرسید:ای ابلیس این طنابهابرای چیست ؟
جواب داد:برای اسارت آدمیزاد.
طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس وسست ایمان
وطنابهای کلفت هم برای آنانی که دیروسوسه می شوند
سپس ازکیسه ای طنابهای پاره شده را بیرون ریخت
وگفت:اینها راهم انسانهای با ایمان که راضی به رضای خدایند واعتماد به نفس داشته اند پاره کرده اندواسارت را نپذیرفتند.
مرد گفت:طناب من کدام است ؟
ابلیس گفت:اگرکمکم کنی تا این طنابهای پاره را گره بزنم
خطا ی تورا به حساب دیگران می گذارم.
مرد قبول کرد.ابلیس خنده کنان گفت: عجب با این ریسمانهای
پاره هم می شودانسانهایی چون تورا به بندگی گرفت!
راستی طناب ما کدام است؟!!!
داستان۴:
در افسانه ها می گویند روزی خداوند به یک آدم حسود گفت:هر چه دلت می خواهد از من بخواه.من به تو می دهم ولی به شرطی که همسایه دو برابر بدهم!
اگر میخواهی به تو یک اسب بدهم به او یک جفت اسب خواهم داد.
حال بگو چه می خواهی؟
آن شخص گفت: ای پروردگار یک چشم مرا کور کن و از
همسایه دو تا!!!
داستان۵:
خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی می کند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . "
حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ "
" خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد . "
او در ایمیل خود نوشت :
مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده . "
با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود :
پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضـــمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.
با عشق ، مامان
پ.ن.۱: از اتفاقات اینروزا اصلا" خوشم نمیاد
پ.ن.۲: ازت توقع اینکارو نداشتم امیدوارم بفهمی که داری همه چیزو نابود میکنی
پ.ن.۳:خدایا چرا باید همیشه بین چند راهی قرار بگیرم..
پ.ن.۴: همه چیز نابود شد حاصل یه مدت کارام به همین سادگی ...
پ.ن.۵: هدف از این پست فقط آپ کردن بود و اگر داستانی تکراری بود ببخشید
پ.ن.۶: ببخشید اگر تعداد داستان ها زیاد بود
به قول شاعر:
آدم که یاد گذشته هاش میوفته چشمونش از گریه اشک آلود میشه
تصویری از روزهای رفته میبنه که در اون هر چهره ای نابود میشه