تبليغاتX
باسیدون

باسیدون

وصال او از عمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به

خداحافظ

باسیدون

خداحافظ باسیدون:

بعد از سالها استفاده از چندین وبلاگ تصمیم گرفتم که همه وبلاگ ها رو در یکجا جمع کنم

باسیدون

یه چند روزیه به همت دوست عزیزم احسان خان دهقانی وبلاگ جدید من به آدرس باسیدون راه افتاد و از این به بعد میتونید به این آدرس بیاید . دوستانی هم که منو لینک کردند لینک جدید رو بزارند.

پس سلام باسیدون

باسیدون

منتظر حضور سبز شما در وبلاگ جدید هستم.

باسیدون

 خداحافظ همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاهام
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ…همین حالا

+ نوشته شده در  Mon 4 Jan 2010ساعت 1:15  توسط روزبه کنین  | 

پرواز

 عکاس : روزبه کنین

به زیر باران می روم

گره از سینه سوخته می گشایم

فوج کبوتران زخمی را می رهانم

من از تمام

گذر گاههای بی عبور آسمان گذشته ام

مرا دیگر مانعی نیست

من از اندوه

تمام فصل های بی باران باریده ام

مرا دیگر تشنگی نیست

من از شبستان چشمانم

بی شمار ستاره چیده ام

مرا دیگر ظلمتی نیست

از من دیگر هیچ هیبتی نمانده

مرا دیگر غمی نیست


ج.ک.۱: شاید هنوز امید به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد

ج.ک.۲:دل به اوج بسپار و فرصت پرواز را از پرنده جان دریغ مدار که ذات انسان در فرا رفتن است که ظهور می یابد نه در فرو ماندن

ج.ک.۳:هیچ کس به اندازه آن که دوستش داریم باعث شکستن ما نمی شود

ج.ک.۴:زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار


 پ.ن.۱:ای کاش میدانستی دلم میشکند

پ.ن.۲:به زودی اتفاقات خوبی شاید بیافتد 

پ.ن.۳:خسته شدم و دلگیر خدایا خودت توانی بهم بده

پ.ن.۴:شاید آخرین باشی


این مطلب در وب جدید میتونید ببینید
+ نوشته شده در  Sat 2 Jan 2010ساعت 18:19  توسط روزبه کنین  | 

چند داستان کوتاه ( سری دوم)

محرم88-مراسم شمع زنی - بوشهر ....عکاس : روزبه کنین

داستان۱:

عشق و ايمان

بشر حافي گفت:در بازار بغداد مي رفتم كه يكي را هزار تازيانه مي زدند

اما آن مرد فريادي نمي كشيد سرانجام او را به زندان بردند دنبال او رفتم

از او پرسيدم:اين تازيانه ها را براي چه به تو زدند؟

گفت:از آنكه شيفته عشقم!

گفتم: چرا زاري نكردي تا ترا عفو كنند؟

گفت:زيرا معشوق من در نظاره من بود

و چنان غرق او بودم كه پرواي زاريدن نداشتم

گفتم:اگر به وصال اورسي چه مي كني؟ نعره اي زد وجان نثار كرد!

آري اگرعشق درست بود بلا به رنگ نعمت گردد

 


 
داستان۲:
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود
مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك كند...


داستان۳: 

داستانی را که میخواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه ی خود باز گردد.

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: " پدرو مادر عزیزم جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه بازگردم. ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که میخواهم او را با خود به خانه بیاورم."

پدرو مادر او در پاسخ گفتند: " ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم. "

پسر ادامه داد : " ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید . او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من میخواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند. "

پدرش به او گفت: " پسر عزیزم متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند. "

پسر گفت: " نه . من میخواهم که او در منزل مازندگی کند."

آنها در جواب گفتند: " نه فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی."

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادراو آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد قلب پدرو مادر از حرکت ایستاد .پسر آنها یک دست و پا داشت


 ج.ک.۱:بزرگترین افــســوس آدمی آن است که حس میکند میخواهد اما نمیتواند .......

و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما .......... نــخــواســت

ج.ک.۲: ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کار جهان آن است که آن کسی باشی که دیگران می خواهند
ج.ک.۳: کاش سرنوشت از سر مینوشت
ج.ک.۴: اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند، می‌شکنند
ج.ک.۵:من اگر بارانم تو بیا ابری باش که از آن می بارم
ج.ک.۶: دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است- دکتر علی شریعتی 
ج.ک.۷:بگذار سرنوشت هر راهی که میخواهد برود راهه من جداست بگذار این ابرها تا میتوانند ببارند چتر من خداست

پ.ن.۱:ببخشید که متن طولانی بود و دوباره داستان گذاشتم و قصدی برای آپ کردن به دلایلی نداشتم ولی ...
پ.ن.۲:درباره محرم و شب یلدا و ... و اللخصوص جواب چند پست قبل با عنوان " در پس نت چه میگذرد ؟" در آینده ای نزدیک( این آینده کی باشه خدا میفهمه )
پ.ن.۳:با دو بیت و چند عکس این پست رو به پایان می برم :

*:من و دل از دل وجان هر دو خریدار توییم      دل ندارد به خدا هر که خریدار تو نیست.

**:اشتیاقی که به دیدارد تو دارد دل من        دل من داند و من دانم و تنهایی من

چند عکس از محرم:

                 عکس اول   ـ عکس دوم  ـ  عکس سوم  
 




 
+ نوشته شده در  Wed 30 Dec 2009ساعت 15:7  توسط روزبه کنین  | 

چند داستان کوتاه

              باسیدون

داستان۱:

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و ميخواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه ميكرد. مرد نزديك رفت و از او پرسيد: دختر خوب چرا گريه ميكني؟
دختر در حالي كه گريه ميكرد، گفت: ميخواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم، در حالي كه گل رز 2 دلار ميشود. مرد لبخند زد و گفت: با من بيا، من براي تو يك شاخه گل رز قشنگ ميخرم.
وقتي از گلفروشي خارج ميشدند، مرد به دختر گفت:
مادرت كجاست؟ ميخواهي ترا برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره كرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يك قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت و طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي كرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد


 داستان۲:

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند.

هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.

مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!


  داستان۳:

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود؛ابلیس را دید که با انواع

طنابها به دوش در گذر است .

کنجکا وشدوپرسید:ای ابلیس این طنابهابرای چیست ؟

جواب داد:برای اسارت آدمیزاد.

طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس وسست ایمان

وطنابهای کلفت هم برای آنانی که دیروسوسه می شوند

سپس ازکیسه ای طنابهای پاره شده را بیرون ریخت

وگفت:اینها راهم انسانهای با ایمان که راضی به رضای خدایند واعتماد به نفس داشته اند پاره کرده اندواسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت:طناب من کدام است ؟

ابلیس گفت:اگرکمکم کنی تا این طنابهای پاره را گره بزنم

خطا ی تورا به حساب دیگران می گذارم.

مرد قبول کرد.ابلیس خنده کنان گفت: عجب با این ریسمانهای

پاره هم می شودانسانهایی چون تورا به بندگی گرفت!

راستی طناب ما کدام است؟!!!


 داستان۴:

در افسانه ها می گویند روزی خداوند به یک آدم حسود گفت:هر چه دلت می خواهد از من بخواه.من به تو می دهم ولی به شرطی که همسایه دو برابر بدهم!

اگر میخواهی به تو یک اسب بدهم به او یک جفت اسب خواهم داد.

حال بگو چه می خواهی؟

آن شخص گفت: ای پروردگار یک چشم مرا کور کن و از

همسایه دو تا!!!        


 داستان۵:

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی می کند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . "
حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ "
" خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد . "

او در ایمیل خود نوشت :
مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده . "
با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود : 

 

 پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضـــمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.
با عشق ، مامان


پ.ن.۱: از اتفاقات اینروزا اصلا" خوشم نمیاد

پ.ن.۲: ازت توقع اینکارو نداشتم امیدوارم بفهمی که داری همه چیزو نابود میکنی

پ.ن.۳:خدایا چرا باید همیشه بین چند راهی قرار بگیرم..

پ.ن.۴: همه چیز نابود شد حاصل یه مدت کارام به همین سادگی ...

پ.ن.۵: هدف از این پست فقط آپ کردن بود و اگر داستانی تکراری بود ببخشید

پ.ن.۶: ببخشید اگر تعداد داستان ها زیاد بود

به قول شاعر:

آدم که یاد گذشته هاش میوفته                    چشمونش از گریه اشک آلود میشه

تصویری از روزهای رفته میبنه                        که در اون هر چهره ای نابود میشه

+ نوشته شده در  Mon 14 Dec 2009ساعت 10:28  توسط روزبه کنین  | 

15 آذر هم برگی از دفتر خاطرات شد

یک نفس با مانشستی خانه بوی گل گرفت ....

سلام . امروز که میخوام این پست رو بزنم روز ۱۶ آذر یعنی روز دانشجو قبل از هرچیز این روز رو به همه دوستان از جمله دوستای گل وبلاگیم تبریک میگم انشاالله که موفق باشید.

باران ,صفا ,صمیمیت ,همکاری, تقسیم شادی ,لذت با هم بودن و درکنار هم بودن ,عکس ,دریا ,آسمان , دستشویی روباز , سر و کاری , تلیت جوجه ,صرف صبحانه و نهار در زیر باران , صبحانه در زیر چتر و......... اینها گوشه از خاطره دیروز بود .

خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت  دست دوستانی که زحمت شیدند واسه این روز درد نکنه . جای همه دوستانی هم که نبودند خالی بود  از جمله ....


پیشنهاد دانلود این آهنگ و گوش کردن به آن ..........

                 

فرمت : MP3/ کیفیت : 128 KBps

دانلود آهنگ  

فرمت : OGG / کیفیت : 64 KBps

دانلود آهنگ

-------------------------------------------------------------

فرمت : MP3/ کیفیت : 128 KBps

دانلود آهنگ  

فرمت : OGG / کیفیت : 64 KBps

دانلود آهنگ

شعر این آهنگ:

همه چی آرومه  تو به من دل بستی 

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی 

 

همه چی  آورمه غصه ها خوابیدن  

شک نداری دیگه تو به احساس من 

 

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم 

پیشم هستی حالا به خودم می بالم 

 

 تو به من دل بستی از چشات معلومه  

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه 

 

 

تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن  

منو با لالائی دوباره خوابم کن 

   

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست 

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست 

  

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم 

پیشم هستی حالا به خودم می بالم 

 

 تو به من دل بستی از چشات معلومه  

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه 


             رحمت خدا هم در حال باریدن ....... ببار ای باران که خاک من تشنه ی توست


پ.ن: این پست پست ویژه است و جواب پست قبل بزودی داده خواهد شد

+ نوشته شده در  Mon 7 Dec 2009ساعت 15:8  توسط روزبه کنین  | 

چه میگذرد...

در پس دنیای نت چه میگذرد ...

باسیدون

+ نوشته شده در  Sat 28 Nov 2009ساعت 23:54  توسط روزبه کنین  | 

خدایا

باسیدون

***خدایا***

وقتی تنها هستم و احساس ناامیدی می کنم نگذار تا قلب دردمندم فراموش کند که تو

دعاهایش را می شنوی بمن یاد آوری کن که علیرغم تمام پیروزیها و شکستها مادامی

که به تو ایمان داشته باشم امیدواری نیز با من همراه خواهد بود نگذار تا با حماقتها و

نابخردیهایم چشمهایم کور گردد. بلکه یاریم کن تا افسوس اشتباهاتم را نخورم و آنها را

جبران کنم به من قدرت بده تا ترسهایم را بپوشانم و در آینده برای خود افسوس نخورم

خدایا تا سپیده صبح فردا خوابی آرام به من عطا کن و صبحگاهان مرا با شهامتی برای

شروع روزی دیگر و ادامه دادن راه ، از خواب بیدار کن. 


پ.ن: این متن زیبا رو در جایی دیدم و برای شما عزیزان گذاشتم

در روز جمعه ۲۹/۸/۸۸ با حضور وبلاگ نویسان بوشهری دومین دوره انتخابات شورای مرکزی خانه وبلاگ نویسان بوشهربرگزار شد که نتایج حاصله بدین شرح است:

پس از معرفی کاندیدها و قرائت شرایط برگزاری انتخابات و رای گیری، رای گیری هر دو انتخابات صورت گرفت که افراد ذیل به ترتیب،بیشترین آراء را کسب نمودند.

1) سعید نوذری  32 رای
2) هادی حسینی 31 رای
3) خانم هاشمی 29 رای
4) مجتبی هاشمی 21 رای
5) شهرام ملکی زاده 16 رای
6) حامد محمودی 15 رای
7) خانم باستی 11 رای
8) محمد صالحی 10 رای
9) مهدی بنی تمیم 4 رای

که نفرات اول تا پنجم به عنوان اعضای اصلی شورای مرکزی، و نفرات ششم و هفتم به عنوان اعضا علی البدل انتخاب گردیدند.

همچنین در انتخابات بازرس مجمع عمومی، ترتیب آراء به شرح ذیل بود.

1) روزبه کنین 30 رای
2) مرتضی شعبانی 8 رای

که جناب آقای روزبه کنین به عنوان بازرس مجمع عمومی انتخاب گردیدند.

پ.ن : دوستان وبلاگی لطف کردند و بنده رو به عنوان بازرس مجمع انتخاب کردند که امیدوارم بتوانم جوابگوی محبتهای شما عزیزان باشم.

وبلاگ نویس عزیز بوشهری
تو هم با ما همراه شو تا استانی مجازی و بدون محرومیت را بنا کنیم .

+ نوشته شده در  Mon 23 Nov 2009ساعت 0:54  توسط روزبه کنین  | 

همین

                  بوشهر

همه شما حتما این شعر را شندیده یا در جایی خوانده اید:

آنکس که نداند و بداند که نداند                      لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که بداند و نداند که بداند                      بیدارش نمایید که بس خفته نماند 

آنکس که نداند و بداند که نداند                      لنگان خرک خویش به منزل برساند 

آنکس که نداند و نداند که نداند                      در جهل مرکب ابدالدهر بماند

اما در دنیای امروز و در اطراف ما در بیشتر اوقات وضع جور دیگری است:

آنکس که بداند و بداند که بداند                      باید برود غازبه کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند                      بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند                      با پارتی و پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند                    بر پست ریاست ابدالدهر بماند

 

                                                                                              "این مطلب نقل قول است"


رپ رپ بارونی ای دل.....تش بگیری واپیچی

موج سرگردونی ای دل.....تش بگیری واپیچی

هر گل از کیچش ردیمو.....خوت خوتی غش می کنی

می چه و ویلونی ای دل.....تش بگیری واپیچی

تا تو مو ولت کرد و رفتی.....سی دل خت پوی سرش

بی سرو سامونی ای دل.....تش بگیری واپیچی

دیگه مل تو نمیلن.....بخترن فکری کنی

سی چه تنها مونی ای دل.....تش بگیری واپیچی

خوت نفهمی که چه می فهمم.....سی چه غر میزنی

غرغر قلیونی ای دل.....تش بگیری واپیچی

پ.ن: این شعری است که رضا شیرکانی عزیز در برنامه next persian star با موفقیت اجرا کرد


انشاالله دومین دوره انتخابات شورای مرکزی خانه وبلاگنویسان بوشهر در روز جمعه ۲۹/۸/۸۸ ساعت ۴ بعد از ظهر در سازمان تبلیغات اسلامی - سالن شهید آوینی برگزار میشه که امیدواریم همه دوستان وبلاگ نویس بوشهری در این انتخابات شرکت کنند

وبلاگ نویس عزیز بوشهری
تو هم با ما همراه شو تا استانی مجازی و بدون محرومیت را بنا کنیم .

پ.ن: حرف مهم نیست مهم عمل .

پ.ن: خیلیا حرف کمک میزدند ولی ...


صبر هم حدی داره . نمیدونن که با حرفاشون دارن بیشتر منو خرد میکنن . بخدا خسته شدم بعضی وقتها کم میارم . هرچی میگم نمیشه باز میگن چرا انجام ندادی چرا نمیخوای انجام بدی

پ.ن: دوستی که در پست قبل گفتم مشکل داره نمیتونم کمکش کنم . پریروز اس ام اس داد که مشکلش حل شده . خدا رو شکر میکنم که مشکلش حل شد ولی از اینکه نتونستم کمکش کنم شرمندشم

+ نوشته شده در  Wed 18 Nov 2009ساعت 0:20  توسط روزبه کنین  | 

پند

زندگی- باسیدون

یک داستان کوتاه:

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ
  یک ندانست.

 تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند..
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
 
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که
پیراهن نداشت!!!.

(۱۸۷۲)
لئو تولستوی

 کاش می دانستید که زندگی با همه وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی حس جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگر اغاز حیات
تا به جایی که خدا می داند

 پ.ن.۱:خدا را شکر پروژه ای که دوست داشتم انتخاب شد و پروژه بسیار عالی که در زندگی آینده همه تاثیر داره و بدرد همه میخوره

پ.ن.۲: ۸/۸/۸۸ هم گذشت و دوست داشتم اتفاقات خوش آیند دیگه ای می افتاد ولی همین که در کنار دوستای خوبم بودم خودش خاطره خوبی بود و خیلی خوش گذشت. تنها یک نفر میدونه چقدر ۸ برای من ارزش داره.

پ.ن.۳: یکی از دوستام چیزی ازم خواست که نمیتونم کمکش کنم و دارم عذاب وجدان میگیرم چون به کمکم احتیاج داره خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  Sat 7 Nov 2009ساعت 19:37  توسط روزبه کنین  | 

انواع عرو سها و بله گفتنها

اگه میخواهید خواندن این مطلب براتون جالب باشه بهتره درحین خواندن سعی کنید تصاویر افراد رو مجسم کرده و با لحن صدایی که از هر شخصی انتظار میره داشته باشه مطلب رو بخوانید .

باسیدون

انواع بله گفتن عروس ها :


عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)
عروس لوس: بع..........له...

عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن ... !)
عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس (اين هم بايد به سرنوشت عروس لوس برسه تا شايد آدم بشه)
عروس خجالتي: اوهوم (قابل توجه بعضيا)
عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است)
عروس رشتي: اووو اگر اهالي محل موافقند بنده مخالفتي ندارم
عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري ميپذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ... ( تو که مادر منو **** اين ستاره ها يه حرف بدي بود که داماد به عروس زده بود ما هم سانسورش کرديم)

عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ... (با عرض تشکر از داش اسي عزيز)
عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... منم شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم (دلم به حال داماد مفلوکِ خاک بر سر ميسوزه که احتمالا توي حجله عروس خانوم يه دور براش مفاتيح رو ختم ميکنه تا بعد ... استغفر ا...)
عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال ميپرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشون بهشون گفت همينه که هست ميخواي بخواه و نميخواي نخواه...

+ نوشته شده در  Thu 29 Oct 2009ساعت 0:36  توسط روزبه کنین  |