تبليغاتX
باسیدون
باسیدون

خداحافظ باسیدون:

بعد از سالها استفاده از چندین وبلاگ تصمیم گرفتم که همه وبلاگ ها رو در یکجا جمع کنم

باسیدون

یه چند روزیه به همت دوست عزیزم احسان خان دهقانی وبلاگ جدید من به آدرس باسیدون راه افتاد و از این به بعد میتونید به این آدرس بیاید . دوستانی هم که منو لینک کردند لینک جدید رو بزارند.

پس سلام باسیدون

باسیدون

منتظر حضور سبز شما در وبلاگ جدید هستم.

باسیدون

 خداحافظ همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاهام
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ…همین حالا

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 1:15 توسط روزبه کنین |

 عکاس : روزبه کنین

به زیر باران می روم

گره از سینه سوخته می گشایم

فوج کبوتران زخمی را می رهانم

من از تمام

گذر گاههای بی عبور آسمان گذشته ام

مرا دیگر مانعی نیست

من از اندوه

تمام فصل های بی باران باریده ام

مرا دیگر تشنگی نیست

من از شبستان چشمانم

بی شمار ستاره چیده ام

مرا دیگر ظلمتی نیست

از من دیگر هیچ هیبتی نمانده

مرا دیگر غمی نیست


ج.ک.۱: شاید هنوز امید به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد

ج.ک.۲:دل به اوج بسپار و فرصت پرواز را از پرنده جان دریغ مدار که ذات انسان در فرا رفتن است که ظهور می یابد نه در فرو ماندن

ج.ک.۳:هیچ کس به اندازه آن که دوستش داریم باعث شکستن ما نمی شود

ج.ک.۴:زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار


 پ.ن.۱:ای کاش میدانستی دلم میشکند

پ.ن.۲:به زودی اتفاقات خوبی شاید بیافتد 

پ.ن.۳:خسته شدم و دلگیر خدایا خودت توانی بهم بده

پ.ن.۴:شاید آخرین باشی


این مطلب در وب جدید میتونید ببینید
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 18:19 توسط روزبه کنین |

محرم88-مراسم شمع زنی - بوشهر ....عکاس : روزبه کنین

داستان۱:

عشق و ايمان

بشر حافي گفت:در بازار بغداد مي رفتم كه يكي را هزار تازيانه مي زدند

اما آن مرد فريادي نمي كشيد سرانجام او را به زندان بردند دنبال او رفتم

از او پرسيدم:اين تازيانه ها را براي چه به تو زدند؟

گفت:از آنكه شيفته عشقم!

گفتم: چرا زاري نكردي تا ترا عفو كنند؟

گفت:زيرا معشوق من در نظاره من بود

و چنان غرق او بودم كه پرواي زاريدن نداشتم

گفتم:اگر به وصال اورسي چه مي كني؟ نعره اي زد وجان نثار كرد!

آري اگرعشق درست بود بلا به رنگ نعمت گردد

 


 
داستان۲:
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود
مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك كند...


داستان۳: 

داستانی را که میخواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه ی خود باز گردد.

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: " پدرو مادر عزیزم جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه بازگردم. ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که میخواهم او را با خود به خانه بیاورم."

پدرو مادر او در پاسخ گفتند: " ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم. "

پسر ادامه داد : " ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید . او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من میخواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند. "

پدرش به او گفت: " پسر عزیزم متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند. "

پسر گفت: " نه . من میخواهم که او در منزل مازندگی کند."

آنها در جواب گفتند: " نه فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی."

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادراو آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد قلب پدرو مادر از حرکت ایستاد .پسر آنها یک دست و پا داشت


 ج.ک.۱:بزرگترین افــســوس آدمی آن است که حس میکند میخواهد اما نمیتواند .......

و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما .......... نــخــواســت

ج.ک.۲: ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کار جهان آن است که آن کسی باشی که دیگران می خواهند
ج.ک.۳: کاش سرنوشت از سر مینوشت
ج.ک.۴: اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند، می‌شکنند
ج.ک.۵:من اگر بارانم تو بیا ابری باش که از آن می بارم
ج.ک.۶: دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است- دکتر علی شریعتی 
ج.ک.۷:بگذار سرنوشت هر راهی که میخواهد برود راهه من جداست بگذار این ابرها تا میتوانند ببارند چتر من خداست

پ.ن.۱:ببخشید که متن طولانی بود و دوباره داستان گذاشتم و قصدی برای آپ کردن به دلایلی نداشتم ولی ...
پ.ن.۲:درباره محرم و شب یلدا و ... و اللخصوص جواب چند پست قبل با عنوان " در پس نت چه میگذرد ؟" در آینده ای نزدیک( این آینده کی باشه خدا میفهمه )
پ.ن.۳:با دو بیت و چند عکس این پست رو به پایان می برم :

*:من و دل از دل وجان هر دو خریدار توییم      دل ندارد به خدا هر که خریدار تو نیست.

**:اشتیاقی که به دیدارد تو دارد دل من        دل من داند و من دانم و تنهایی من

چند عکس از محرم:

                 عکس اول   ـ عکس دوم  ـ  عکس سوم  
 




 
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 15:7 توسط روزبه کنین |

              باسیدون

داستان۱:

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و ميخواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه ميكرد. مرد نزديك رفت و از او پرسيد: دختر خوب چرا گريه ميكني؟
دختر در حالي كه گريه ميكرد، گفت: ميخواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم، در حالي كه گل رز 2 دلار ميشود. مرد لبخند زد و گفت: با من بيا، من براي تو يك شاخه گل رز قشنگ ميخرم.
وقتي از گلفروشي خارج ميشدند، مرد به دختر گفت:
مادرت كجاست؟ ميخواهي ترا برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره كرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يك قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت و طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي كرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد


 داستان۲:

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند.

هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.

مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!


  داستان۳:

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود؛ابلیس را دید که با انواع

طنابها به دوش در گذر است .

کنجکا وشدوپرسید:ای ابلیس این طنابهابرای چیست ؟

جواب داد:برای اسارت آدمیزاد.

طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس وسست ایمان

وطنابهای کلفت هم برای آنانی که دیروسوسه می شوند

سپس ازکیسه ای طنابهای پاره شده را بیرون ریخت

وگفت:اینها راهم انسانهای با ایمان که راضی به رضای خدایند واعتماد به نفس داشته اند پاره کرده اندواسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت:طناب من کدام است ؟

ابلیس گفت:اگرکمکم کنی تا این طنابهای پاره را گره بزنم

خطا ی تورا به حساب دیگران می گذارم.

مرد قبول کرد.ابلیس خنده کنان گفت: عجب با این ریسمانهای

پاره هم می شودانسانهایی چون تورا به بندگی گرفت!

راستی طناب ما کدام است؟!!!


 داستان۴:

در افسانه ها می گویند روزی خداوند به یک آدم حسود گفت:هر چه دلت می خواهد از من بخواه.من به تو می دهم ولی به شرطی که همسایه دو برابر بدهم!

اگر میخواهی به تو یک اسب بدهم به او یک جفت اسب خواهم داد.

حال بگو چه می خواهی؟

آن شخص گفت: ای پروردگار یک چشم مرا کور کن و از

همسایه دو تا!!!        


 داستان۵:

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی می کند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . "
حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ "
" خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد . "

او در ایمیل خود نوشت :
مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده . "
با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود : 

 

 پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضـــمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.
با عشق ، مامان


پ.ن.۱: از اتفاقات اینروزا اصلا" خوشم نمیاد

پ.ن.۲: ازت توقع اینکارو نداشتم امیدوارم بفهمی که داری همه چیزو نابود میکنی

پ.ن.۳:خدایا چرا باید همیشه بین چند راهی قرار بگیرم..

پ.ن.۴: همه چیز نابود شد حاصل یه مدت کارام به همین سادگی ...

پ.ن.۵: هدف از این پست فقط آپ کردن بود و اگر داستانی تکراری بود ببخشید

پ.ن.۶: ببخشید اگر تعداد داستان ها زیاد بود

به قول شاعر:

آدم که یاد گذشته هاش میوفته                    چشمونش از گریه اشک آلود میشه

تصویری از روزهای رفته میبنه                        که در اون هر چهره ای نابود میشه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:28 توسط روزبه کنین |

یک نفس با مانشستی خانه بوی گل گرفت ....

سلام . امروز که میخوام این پست رو بزنم روز ۱۶ آذر یعنی روز دانشجو قبل از هرچیز این روز رو به همه دوستان از جمله دوستای گل وبلاگیم تبریک میگم انشاالله که موفق باشید.

باران ,صفا ,صمیمیت ,همکاری, تقسیم شادی ,لذت با هم بودن و درکنار هم بودن ,عکس ,دریا ,آسمان , دستشویی روباز , سر و کاری , تلیت جوجه ,صرف صبحانه و نهار در زیر باران , صبحانه در زیر چتر و......... اینها گوشه از خاطره دیروز بود .

خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت  دست دوستانی که زحمت شیدند واسه این روز درد نکنه . جای همه دوستانی هم که نبودند خالی بود  از جمله ....


پیشنهاد دانلود این آهنگ و گوش کردن به آن ..........

                 

فرمت : MP3/ کیفیت : 128 KBps

دانلود آهنگ  

فرمت : OGG / کیفیت : 64 KBps

دانلود آهنگ

-------------------------------------------------------------

فرمت : MP3/ کیفیت : 128 KBps

دانلود آهنگ  

فرمت : OGG / کیفیت : 64 KBps

دانلود آهنگ

شعر این آهنگ:

همه چی آرومه  تو به من دل بستی 

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی 

 

همه چی  آورمه غصه ها خوابیدن  

شک نداری دیگه تو به احساس من 

 

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم 

پیشم هستی حالا به خودم می بالم 

 

 تو به من دل بستی از چشات معلومه  

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه 

 

 

تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن  

منو با لالائی دوباره خوابم کن 

   

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست 

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست 

  

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم 

پیشم هستی حالا به خودم می بالم 

 

 تو به من دل بستی از چشات معلومه  

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه 


             رحمت خدا هم در حال باریدن ....... ببار ای باران که خاک من تشنه ی توست


پ.ن: این پست پست ویژه است و جواب پست قبل بزودی داده خواهد شد

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 15:8 توسط روزبه کنین |

در پس دنیای نت چه میگذرد ...

باسیدون

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 23:54 توسط روزبه کنین |