
با سلام خدمت همه دوستان
من بدلیل بعضی مشکلات و ناملایمتهای بعضی ها تصمیم داشتم وبلاگم رو برای مدتی ببندم ولی بدرخواست چند نفر از دوستای خوبم از بستن این وبلاگ فعلا" منصرف شدم و یک بار دیگر بازگشتیم به دنیای وبلاگ نویسی

تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو
تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو
تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت
گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو
تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو
تو بگو که نا اميدي من ميشم اميد تو
تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها
مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو
تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون
به خدا قسم ميگم گريه کنه براي تو
اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي
ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو
کاش تموم نميشد اين روزا ، اين خاطرها
تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو
سلام به دوستای خوبم
امیدوارم تا اینجای عید رو به خوبی سپری کرده باشید و بهتون خوش گذشته باشه.
ماجرای سفر ما به سیراف و خلیج نایبند -هدف کار فرهنگی
ما برای گرفتن عکس و فیلم به این منطقه رفتیم که با توجه به مشکلاتی که بود و مشکلاتی که برخوردیم در کل سفر خوبی بود و برای میلاد و محمود و روزبه (یکی دیگست). تجربه خوبی شد که حرف گوش بدن
و اما سفرنامه ما
یکشنبه ۹/۱/۸۸ساعت ۱۱ شب (هوا ابری):
میلاد از طریق پیامک : ساعت ۴ آماده باش
دوشنبه ۱۰/۱/۸۸ ساعت ۳۰دقیقه بامداد تا ساعت ۱ بامداد( هوا بارانی):
پیامک من به میلاد : میلاد بیو ولش کنیم می واجب کرده
پیامک میلاد به من: نه عمو خبری نی ای بارون بهارین همش یکی دو ساعتن
پیامک من به میلاد: محمود چه میگه
پیامک میلاد به من: محمود میگه ای بارونکو عمو زود تموم میشه بارون بهارین
دوشنبه ۱۰/۱/۸۸ساعت ۱.۳۰ بامداد( بارندگی شدید)
زنگ به محمود جهت منصرف کردن (محمود فطعش میکنه)
پیامک محمود به من: عمو همه خوابنا
پیامک من به محمود : عمو ار خر شیطون بیین پایین هوا خرابنا گیر میافتیما
پیامک محمود به من:فوقش سی عکاسی نمیریم میریم مگردیما
پشت اینترنت با میلاد:
میلاد: روزبه (یه روزبه دیگن) اونم میگه عمو خبری نیا یارون بهارین
میلاد: حالا تا ساعت ۳ صبر میکنیم ببینیم چه خبر میشه
روزبه : باشه
دوشنبه ۱۰/۱/۸۸ساعت ۳ بامداد(هوا کاملا" صاف)
دوشنبه ۱۰/۱/۸۸ ساعت ۴ بامداد( هوا ابری)
رفتن دنبال محمود و حرکت به سوی بندر کنگان
شروع رعد و برق های شدید که انواع و اقسامش رو دیدیم
بارندگی در اهرم البته به صورت نم نم
ساعت حدود ۷ صبح(هوا صاف تا کمی ابری):
رسیدیم به روستای میانلو (از توابع شهرستان کنگان) صرف صبحانه و گرفتن چند عکس


بعد از صرف صبحانه حرکت به سوی خلیج نایبند
در راه رسیدن به نایبند:
مسیر بسیار افتضاحی داشت
ساحل نایبند:
از نظر من که بندر طاهری و جاه های دیگر رو دیده بودم مالی نبود البته ناگفته نماند تصاویری که آقای صافی از این منطقه گرفتند در دریا هم بودند ولی ما فقط در ساحل اونجا بودیم
باد بسیار شدیدی هم در حال وزیدن بود که کار رو برای ما مشکل میکرد

بعد از دیدن این منطقه با توجه به باد شدیدی که میوزید و حتی چادر محافظین این منطقه جلوی چشمانمان باد برد تصمیم گرفتیم به جنگل های حرا بریم
بعد از پرسیدن آدرس به این منطقه رفتیم که باز هم با جاده اقتضاح روبرو شدیم و اوایل این مسیر ما تکه هایی از این جنگل رو مشاهده کردیم و بدلیل شرایط بد جوی نتونستیم جلوتر بریم

ساعت حدود ۱۱ است و هوا تقریبا" نیمه ابری
محمود سیچه پکری
هیچی کارت بنزین نیوردم (حالا چه بنزینم ته کشیده)
خا محمود سیچه همو بوشهر نگفتی ای خدا خیرت بده حالا ما چه کنیم
محمود: با مو شما کاریتون نباشه
حرکت به سوی منطقه ویژه انرژی پارس و بعد از اون رفتن به طرف جم برای کار شخصی با بنزین نداشته
در راه جم: شروع بارندگی
که تا رسیدن به جم بر شدت اون افزوده شد با بنزین نداشته که هر آن امکان گیر کردن تو کوه و کمر داشتیم
با هزارتا سلام و صلوات بلاخره رسیدیم به جم
اول رفتیم دنبال کار شخصیه چون توی مسیر پمپ بنزین بود که کار هم انجام نشد بعد رفتیم به طرف پمپ بنزین دیدیم وا مصیبت هم شلوغن هم برق نی . حالا بیو بکش که نسنگینن
بعد از حدود نیم یا سه ربع ساعت برق اومد و بعض ماشینها بخاطر نداشتن برق رفته بودند بخاطر همین ما زودتر بنزین زدیم
جم هم بارون شدید میبارید هم باد شدید میوزید
بعد از بنزین زدن به طرف خروجی جم حرکت کردیم و با این وضعیت هوا تصمیم بر این شد که به سمت بوشهر بریم ولی وقتی رسیدیم به نزدیکای بندر طاهری یا همون سیراف قدیم هوا نیمه ابری بود و باد هم شدید میوزید بچه ها تصمصم گرفتند به طرف بندر باستانی سیراف بریم من که قبلا" اومده بودم بچه ها رو راهنمایی کردم که کجا بریم بنابراین اول به طرف قلعه شیخ نصوری رفتیم

بعد از دیدن این اثر تاریخی( قابل توجه دوستان این اثر هیچ ربطی به سیراف قدیم ندارد و این یک اثر تاریخی است که در حال نابودی میباشد(قابل توجه مسئولین نیراث فرهنگی))به طرف چاه های آب( یا همون قبرهای باستانی قدیم که بعدا" فهمیدند که اینها چاه های آب بوده نه قبر) حرکت کردیم

(این عکس رو خودم نگرفتم فقط خواستم بدونید منظورم چیه)
در اینجا هم باز ما غافلگیر شدیم و بارون شروع شد و ما موقعی که به ماشین رسیدیم خیس خیس بودیم و دیگه تصمیم به در رفتن گرفتیم . و حرکت کردیم به طرف بوشهر و در بین راه بارندگی شدید بود و حتی برف پاکن ماشین هم چاره این بارون نمیکرد و لی دیگه مجبوری ما توقف نکردیم و به راهمون ادامه میدادیم . دیگه رسیدیم به کنگان و بارون بند اومد و اونجا یه نهاری خوردیم و سریع حرکت کردیم به طرف بوشهر و در راه دیدیم که اگر ما چند دقیقه زودتر اینجا میبودیم آب مارو میبرد آخه سیل اومده بود .
یعنی از وقتی که ما از بوشهر حرکت کردیم ابر های سیاه روی سرمون بود که ما هرجا میرفتیم اگه هوا هم آفتابی بود اونجا بارندگی شدید شروع به باریدن میکرد و باعث سیل میشد

به هر حال این سفر نچندان کامل ما به پاین رسید و ما حدود ساعت ۵ بعد از ظهر بوشهر بودیم . ما بدلیل شرایط جوی بد نتونستیم زیاد جایی بریم اللخصوص در بندر تاریخی سیراف کامل نگشتیم که من به شخصه یک بار دیگه دلم میخواد به اینجا برم و جاههای زیادی رو که در این منطقه ندیدم ببینم.
عکس های دیگری رو که من گرفتم میتونید در فلیکر ببینید.
جا داره تشکر فراوان هم از آقا میلاد و آقا محمود و آقا روزبه(یه روزبه دیگن ) بکنم بابت این سفر فرهنگی و ببخشید که بعضی از حرف ها و صحبت هایی رو که کردیم در این سفرنامه آوردم.جای دوستان هم در این سفر واقعا" خالی بود.
من تصمیم دارم بعد از اتمام امتحانات این ترم باز اگه زنده باشیم سفری رو ترتیب بدم و به صورت گروهی به این مناطق زیبا بریم. در هوای صاف و آفتابی و در تابستان . دوستانی که میخوان مارو همراهی کنند حتما" به من خبر بدن.
پس
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است
سلام . اميدوارم عيد رو به خوبي سپري كرده باشيد براي من كه تكرار همون روزهاي كسل كننده است با كمي چاشني عيد.
امسال در بوشهر به نسبت سالهاي قبل مهمان هاي نوروزي بيشتري داشتيم كه هم جاي بسي خوشحال است هم ناراحتي ، خوشحالي از اين بابت كه ما زيبايي هاي شهرمون رو به اونها نشون ميديم، آثار و بناهاي تارخي و خريد اجناس... و ناراحتي از اين بابت كه به قولي گند ميزنند به همه چيز ميرن. ولي ما هميشه جنبه مثبت رو در نظر ميگيريم. من هميشه به بوشهري بودن خودم افتخار ميكنم ولي بعضي چيزها خيلي اعصابم رو خرد ميكنه من جدا از علاقه زياد به عكاسي و فيلمبرداري علاقه شديدي به آثار و بناهاي تاريخي دارم و مطمئنن هر شهري برم به اين بناها سري ميزنم . مردم شهر هاي ديگه با حتي اندك چيزي كه دارند به اون عشق ميورزن حتي چيزي كه در نظر ما ناچيز باشه. ما در بوشهر آثار و بناهي زيادي داريم كه متاسفانه اينقدر درونش گند زدن كه رومون نميشه به مهمانان نشونش بديم اينقدر دزدي شده كه نميتونيم ادعايي داشته باشيم. من واقعا" متاسفم بابت اين موضوع!
موسيقي بوشهر چه از لحاظ شادي و غم هميشه جز بهترين ها بوده و من از هركس در گوشه كنار اين سرزمين كه ميپرسم واقعا" افتخار ميكنند به داشتن همچين سبك موسيقي. ني انبان بوشهر كه غوغا ميكنه و نوحه و سبك سينه زني بوشهر هم همينطور . در ني انبان كه واقعا" ميتونيم به هنرنمايي افرادي چون محسن شريفيان و سعيد شنبه زاده نام برد واقعا" اين دو غوغا ميكنند در ني انبان ولي من گله اي از سعيد شنبه زاده دارم آخه اين چه كارايي انجام ميده كه با لنگوته و لباسي كه درجا هم درش مياره به نوازندگي و رقص مشغول ميشه و اين نوع كارش رو لباس بومي و سنتي بوشهر و رقص هم جزو كارهاي بوشهريا نام ميبره آخه الان كدوم بوشهري با لنگوته و لختي تو كوچه پس كوچه ميگرده ، درسته كه بايد لباس سنتي بوشهر رو پوشيد ولي نه به اين وضع اينطوري بيشتر آبرومون ميره تا افتخار كنيم.
اين شب ها هم كه گشت و گذاري در شهر و دم دريا داشتم ميبينم كه اونايي كه موتور دارند با ني انبونه و تيمپو هي توي شهر دور ميخورند و به شادي مي پردازند يا اونايي كه ماشين دارند صداي موسيقيشون بالا و تو ماشين هم در حال حركات موزون هستند يا دم دريا كه ديگه آزاد آزاد هم مالي خومون هم مهمانها آهنگ نهادند و گير رقص و پايكوبي هستند حالا همه مردم فكر ميكنند كه هميشه بوشهر هميطورين.