تبليغاتX
باسیدون

محرم88-مراسم شمع زنی - بوشهر ....عکاس : روزبه کنین

داستان۱:

عشق و ايمان

بشر حافي گفت:در بازار بغداد مي رفتم كه يكي را هزار تازيانه مي زدند

اما آن مرد فريادي نمي كشيد سرانجام او را به زندان بردند دنبال او رفتم

از او پرسيدم:اين تازيانه ها را براي چه به تو زدند؟

گفت:از آنكه شيفته عشقم!

گفتم: چرا زاري نكردي تا ترا عفو كنند؟

گفت:زيرا معشوق من در نظاره من بود

و چنان غرق او بودم كه پرواي زاريدن نداشتم

گفتم:اگر به وصال اورسي چه مي كني؟ نعره اي زد وجان نثار كرد!

آري اگرعشق درست بود بلا به رنگ نعمت گردد

 


 
داستان۲:
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود
مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك كند...


داستان۳: 

داستانی را که میخواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه ی خود باز گردد.

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: " پدرو مادر عزیزم جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه بازگردم. ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که میخواهم او را با خود به خانه بیاورم."

پدرو مادر او در پاسخ گفتند: " ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم. "

پسر ادامه داد : " ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید . او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من میخواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند. "

پدرش به او گفت: " پسر عزیزم متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند. "

پسر گفت: " نه . من میخواهم که او در منزل مازندگی کند."

آنها در جواب گفتند: " نه فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی."

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادراو آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد قلب پدرو مادر از حرکت ایستاد .پسر آنها یک دست و پا داشت


 ج.ک.۱:بزرگترین افــســوس آدمی آن است که حس میکند میخواهد اما نمیتواند .......

و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما .......... نــخــواســت

ج.ک.۲: ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کار جهان آن است که آن کسی باشی که دیگران می خواهند
ج.ک.۳: کاش سرنوشت از سر مینوشت
ج.ک.۴: اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند، می‌شکنند
ج.ک.۵:من اگر بارانم تو بیا ابری باش که از آن می بارم
ج.ک.۶: دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است- دکتر علی شریعتی 
ج.ک.۷:بگذار سرنوشت هر راهی که میخواهد برود راهه من جداست بگذار این ابرها تا میتوانند ببارند چتر من خداست

پ.ن.۱:ببخشید که متن طولانی بود و دوباره داستان گذاشتم و قصدی برای آپ کردن به دلایلی نداشتم ولی ...
پ.ن.۲:درباره محرم و شب یلدا و ... و اللخصوص جواب چند پست قبل با عنوان " در پس نت چه میگذرد ؟" در آینده ای نزدیک( این آینده کی باشه خدا میفهمه )
پ.ن.۳:با دو بیت و چند عکس این پست رو به پایان می برم :

*:من و دل از دل وجان هر دو خریدار توییم      دل ندارد به خدا هر که خریدار تو نیست.

**:اشتیاقی که به دیدارد تو دارد دل من        دل من داند و من دانم و تنهایی من

چند عکس از محرم:

                 عکس اول   ـ عکس دوم  ـ  عکس سوم  
 




 
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 15:7 توسط روزبه کنین |

              باسیدون

داستان۱:

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و ميخواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه ميكرد. مرد نزديك رفت و از او پرسيد: دختر خوب چرا گريه ميكني؟
دختر در حالي كه گريه ميكرد، گفت: ميخواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم، در حالي كه گل رز 2 دلار ميشود. مرد لبخند زد و گفت: با من بيا، من براي تو يك شاخه گل رز قشنگ ميخرم.
وقتي از گلفروشي خارج ميشدند، مرد به دختر گفت:
مادرت كجاست؟ ميخواهي ترا برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره كرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يك قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت و طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي كرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد


 داستان۲:

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند.

هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.

مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!


  داستان۳:

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود؛ابلیس را دید که با انواع

طنابها به دوش در گذر است .

کنجکا وشدوپرسید:ای ابلیس این طنابهابرای چیست ؟

جواب داد:برای اسارت آدمیزاد.

طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس وسست ایمان

وطنابهای کلفت هم برای آنانی که دیروسوسه می شوند

سپس ازکیسه ای طنابهای پاره شده را بیرون ریخت

وگفت:اینها راهم انسانهای با ایمان که راضی به رضای خدایند واعتماد به نفس داشته اند پاره کرده اندواسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت:طناب من کدام است ؟

ابلیس گفت:اگرکمکم کنی تا این طنابهای پاره را گره بزنم

خطا ی تورا به حساب دیگران می گذارم.

مرد قبول کرد.ابلیس خنده کنان گفت: عجب با این ریسمانهای

پاره هم می شودانسانهایی چون تورا به بندگی گرفت!

راستی طناب ما کدام است؟!!!


 داستان۴:

در افسانه ها می گویند روزی خداوند به یک آدم حسود گفت:هر چه دلت می خواهد از من بخواه.من به تو می دهم ولی به شرطی که همسایه دو برابر بدهم!

اگر میخواهی به تو یک اسب بدهم به او یک جفت اسب خواهم داد.

حال بگو چه می خواهی؟

آن شخص گفت: ای پروردگار یک چشم مرا کور کن و از

همسایه دو تا!!!        


 داستان۵:

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی می کند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . "
حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ "
" خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد . "

او در ایمیل خود نوشت :
مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده . "
با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود : 

 

 پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضـــمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.
با عشق ، مامان


پ.ن.۱: از اتفاقات اینروزا اصلا" خوشم نمیاد

پ.ن.۲: ازت توقع اینکارو نداشتم امیدوارم بفهمی که داری همه چیزو نابود میکنی

پ.ن.۳:خدایا چرا باید همیشه بین چند راهی قرار بگیرم..

پ.ن.۴: همه چیز نابود شد حاصل یه مدت کارام به همین سادگی ...

پ.ن.۵: هدف از این پست فقط آپ کردن بود و اگر داستانی تکراری بود ببخشید

پ.ن.۶: ببخشید اگر تعداد داستان ها زیاد بود

به قول شاعر:

آدم که یاد گذشته هاش میوفته                    چشمونش از گریه اشک آلود میشه

تصویری از روزهای رفته میبنه                        که در اون هر چهره ای نابود میشه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:28 توسط روزبه کنین |

یک نفس با مانشستی خانه بوی گل گرفت ....

سلام . امروز که میخوام این پست رو بزنم روز ۱۶ آذر یعنی روز دانشجو قبل از هرچیز این روز رو به همه دوستان از جمله دوستای گل وبلاگیم تبریک میگم انشاالله که موفق باشید.

باران ,صفا ,صمیمیت ,همکاری, تقسیم شادی ,لذت با هم بودن و درکنار هم بودن ,عکس ,دریا ,آسمان , دستشویی روباز , سر و کاری , تلیت جوجه ,صرف صبحانه و نهار در زیر باران , صبحانه در زیر چتر و......... اینها گوشه از خاطره دیروز بود .

خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت  دست دوستانی که زحمت شیدند واسه این روز درد نکنه . جای همه دوستانی هم که نبودند خالی بود  از جمله ....


پیشنهاد دانلود این آهنگ و گوش کردن به آن ..........

                 

فرمت : MP3/ کیفیت : 128 KBps

دانلود آهنگ  

فرمت : OGG / کیفیت : 64 KBps

دانلود آهنگ

-------------------------------------------------------------

فرمت : MP3/ کیفیت : 128 KBps

دانلود آهنگ  

فرمت : OGG / کیفیت : 64 KBps

دانلود آهنگ

شعر این آهنگ:

همه چی آرومه  تو به من دل بستی 

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی 

 

همه چی  آورمه غصه ها خوابیدن  

شک نداری دیگه تو به احساس من 

 

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم 

پیشم هستی حالا به خودم می بالم 

 

 تو به من دل بستی از چشات معلومه  

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه 

 

 

تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن  

منو با لالائی دوباره خوابم کن 

   

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست 

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست 

  

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم 

پیشم هستی حالا به خودم می بالم 

 

 تو به من دل بستی از چشات معلومه  

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه 


             رحمت خدا هم در حال باریدن ....... ببار ای باران که خاک من تشنه ی توست


پ.ن: این پست پست ویژه است و جواب پست قبل بزودی داده خواهد شد

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 15:8 توسط روزبه کنین |

در پس دنیای نت چه میگذرد ...

باسیدون

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 23:54 توسط روزبه کنین |

باسیدون

***خدایا***

وقتی تنها هستم و احساس ناامیدی می کنم نگذار تا قلب دردمندم فراموش کند که تو

دعاهایش را می شنوی بمن یاد آوری کن که علیرغم تمام پیروزیها و شکستها مادامی

که به تو ایمان داشته باشم امیدواری نیز با من همراه خواهد بود نگذار تا با حماقتها و

نابخردیهایم چشمهایم کور گردد. بلکه یاریم کن تا افسوس اشتباهاتم را نخورم و آنها را

جبران کنم به من قدرت بده تا ترسهایم را بپوشانم و در آینده برای خود افسوس نخورم

خدایا تا سپیده صبح فردا خوابی آرام به من عطا کن و صبحگاهان مرا با شهامتی برای

شروع روزی دیگر و ادامه دادن راه ، از خواب بیدار کن. 


پ.ن: این متن زیبا رو در جایی دیدم و برای شما عزیزان گذاشتم

در روز جمعه ۲۹/۸/۸۸ با حضور وبلاگ نویسان بوشهری دومین دوره انتخابات شورای مرکزی خانه وبلاگ نویسان بوشهربرگزار شد که نتایج حاصله بدین شرح است:

پس از معرفی کاندیدها و قرائت شرایط برگزاری انتخابات و رای گیری، رای گیری هر دو انتخابات صورت گرفت که افراد ذیل به ترتیب،بیشترین آراء را کسب نمودند.

1) سعید نوذری  32 رای
2) هادی حسینی 31 رای
3) خانم هاشمی 29 رای
4) مجتبی هاشمی 21 رای
5) شهرام ملکی زاده 16 رای
6) حامد محمودی 15 رای
7) خانم باستی 11 رای
8) محمد صالحی 10 رای
9) مهدی بنی تمیم 4 رای

که نفرات اول تا پنجم به عنوان اعضای اصلی شورای مرکزی، و نفرات ششم و هفتم به عنوان اعضا علی البدل انتخاب گردیدند.

همچنین در انتخابات بازرس مجمع عمومی، ترتیب آراء به شرح ذیل بود.

1) روزبه کنین 30 رای
2) مرتضی شعبانی 8 رای

که جناب آقای روزبه کنین به عنوان بازرس مجمع عمومی انتخاب گردیدند.

پ.ن : دوستان وبلاگی لطف کردند و بنده رو به عنوان بازرس مجمع انتخاب کردند که امیدوارم بتوانم جوابگوی محبتهای شما عزیزان باشم.

وبلاگ نویس عزیز بوشهری
تو هم با ما همراه شو تا استانی مجازی و بدون محرومیت را بنا کنیم .

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 0:54 توسط روزبه کنین |

                  بوشهر

همه شما حتما این شعر را شندیده یا در جایی خوانده اید:

آنکس که نداند و بداند که نداند                      لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که بداند و نداند که بداند                      بیدارش نمایید که بس خفته نماند 

آنکس که نداند و بداند که نداند                      لنگان خرک خویش به منزل برساند 

آنکس که نداند و نداند که نداند                      در جهل مرکب ابدالدهر بماند

اما در دنیای امروز و در اطراف ما در بیشتر اوقات وضع جور دیگری است:

آنکس که بداند و بداند که بداند                      باید برود غازبه کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند                      بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند                      با پارتی و پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند                    بر پست ریاست ابدالدهر بماند

 

                                                                                              "این مطلب نقل قول است"


رپ رپ بارونی ای دل.....تش بگیری واپیچی

موج سرگردونی ای دل.....تش بگیری واپیچی

هر گل از کیچش ردیمو.....خوت خوتی غش می کنی

می چه و ویلونی ای دل.....تش بگیری واپیچی

تا تو مو ولت کرد و رفتی.....سی دل خت پوی سرش

بی سرو سامونی ای دل.....تش بگیری واپیچی

دیگه مل تو نمیلن.....بخترن فکری کنی

سی چه تنها مونی ای دل.....تش بگیری واپیچی

خوت نفهمی که چه می فهمم.....سی چه غر میزنی

غرغر قلیونی ای دل.....تش بگیری واپیچی

پ.ن: این شعری است که رضا شیرکانی عزیز در برنامه next persian star با موفقیت اجرا کرد


انشاالله دومین دوره انتخابات شورای مرکزی خانه وبلاگنویسان بوشهر در روز جمعه ۲۹/۸/۸۸ ساعت ۴ بعد از ظهر در سازمان تبلیغات اسلامی - سالن شهید آوینی برگزار میشه که امیدواریم همه دوستان وبلاگ نویس بوشهری در این انتخابات شرکت کنند

وبلاگ نویس عزیز بوشهری
تو هم با ما همراه شو تا استانی مجازی و بدون محرومیت را بنا کنیم .

پ.ن: حرف مهم نیست مهم عمل .

پ.ن: خیلیا حرف کمک میزدند ولی ...


صبر هم حدی داره . نمیدونن که با حرفاشون دارن بیشتر منو خرد میکنن . بخدا خسته شدم بعضی وقتها کم میارم . هرچی میگم نمیشه باز میگن چرا انجام ندادی چرا نمیخوای انجام بدی

پ.ن: دوستی که در پست قبل گفتم مشکل داره نمیتونم کمکش کنم . پریروز اس ام اس داد که مشکلش حل شده . خدا رو شکر میکنم که مشکلش حل شد ولی از اینکه نتونستم کمکش کنم شرمندشم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:20 توسط روزبه کنین |

زندگی- باسیدون

یک داستان کوتاه:

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ
  یک ندانست.

 تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند..
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
 
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که
پیراهن نداشت!!!.

(۱۸۷۲)
لئو تولستوی

 کاش می دانستید که زندگی با همه وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی حس جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگر اغاز حیات
تا به جایی که خدا می داند

 پ.ن.۱:خدا را شکر پروژه ای که دوست داشتم انتخاب شد و پروژه بسیار عالی که در زندگی آینده همه تاثیر داره و بدرد همه میخوره

پ.ن.۲: ۸/۸/۸۸ هم گذشت و دوست داشتم اتفاقات خوش آیند دیگه ای می افتاد ولی همین که در کنار دوستای خوبم بودم خودش خاطره خوبی بود و خیلی خوش گذشت. تنها یک نفر میدونه چقدر ۸ برای من ارزش داره.

پ.ن.۳: یکی از دوستام چیزی ازم خواست که نمیتونم کمکش کنم و دارم عذاب وجدان میگیرم چون به کمکم احتیاج داره خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:37 توسط روزبه کنین |

گل - باسیدون

دیروز ۲۶ مهر ماه  روز تولد من بود(  به به   ) و یک سال دیگه هم به عمر ما اضافه شد .

روزی پر از خاطره روزی پر از خوشی و شادی واسم بود .  از شب قبلش که با تماس ها  (چه از تلفن و چه از اینترنت ) و اس ام اس ها شروع شد و با خبر خیلی  خوبی در صبح ادامه داشت و تا شب ...

 درست که امسال هم مثل سال های قبل جشنی واسه تولد نداشتم  ولی  روز خیلی خوبی بود واسم

قبل از هر چیز از همه دوستان و عزیزانی که زحمت کشیدند و تبریک گفتند خیلی خیلی متشکر و سپاسگذارم و تشکر ویژه هم دارم از کسایی که زحمت کشیدند و کادو تولد واسم گرفتند صمیمانه تشکر میکنم و منو واقعا" شرمنده کردند .     

هدیه هایی که گیرم اومد : ساعت -کیف - کتاب - پیراهن - مجسمه - هدیه ویژه و ...

عکسای بعضی از کادو هارو میتونید در زیر ببینید.

کادو تولد 1    -    کادو تولد 2  -    کادو ویژه

 ولی بزرگترین هدیه ای که در این سالی که گذشت  نصیبم شد دوستای خوب بلاگی بودند که تک تکشون واسم ارزشمندن و خیلی  خیلی خوش حالم که همچین دوستای گل و خوب و مهربونی  دارم.


یک متن زیبا:

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...


پ.ن.۱: سورپرایز شدیم از طرف بعضی از دوستان

پ.ن.۲: ما هم از دست کیک زنها جان سالم بدر نبردیم

پ.ن.۳:خامشم بد مزه بودا

پ.ن.۴: تا تو چشمم و گوشم خامه رفت


پ.ن.تشکرانه: باز هم جا داره از همه دوستانی که زحمت کشیدند تشکر کنم و مطمئن باشید این روز رو هیچ وقت فراموش نمیکنم

خیلی خیلی ممنونم

دوستدار همتون

     روزبه     

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 2:58 توسط روزبه کنین |

اول:

                                  محسن شریفیان - باسیدون

اینروزها خبر ناراحت کننده ای که شنیدیم خبر تصادف محسن شریفیان عزیز . هنرمند توانای بوشهری که به جرات میتونم بگم هویت موسیقی بوشهر در حال حاضر. ماشین محسن در اوتوبانی در تهران چپ میکنه که باعث شده فک و لگن وی دچار آسیب جدی بشه و تا الان چند بار عمل روی وی انجام شده تا به بهبودی برسی که خدا را شکر خبری که از برادرش گرفتیم به خیر گذشته.

محسن جان خوب شو خوب خوب چون صحنه ها به هنرمندی چون تو احتیاج دارند خوب شو و موسیقی بوشهر رو زنده بدار خوب شو و بنواز اون نی انبان زیباتو خوب شو و بخوان شعر های زیباتو خوب شو چون همه ما ها به تو و به هنرمندی چون تو احتیاج داریم خوب شو چون همه دوستت داریم خوب شو خوب خوب...

بیایید برای سلامتی هنرمند خوبمون محسن شریفیان عزیز دعا کنیم که هر چه زودتر خوب بشه و باز هم بتونیم از وجودش و هنرمندیاش لذت ببریم

دوم:

بررسی سریال های ماه رمضان:

نردبام آسمان - باسیدون

شبکه اول:

امسال بر خلاف سال های قبل شبکه ۱ تصمیم گرفت که سریالی تاریخی پخش کنه . زندگی نامه شیخ غیاث الدین جمشید کاشانی که  کار نسبتا" خوبی بود.نردبام آسمان" مجموعه‌اي تاريخي است که زندگي‌ غياث الدين جمشيد کاشاني رياضيدان برجسته، منجم ،‌کاشف عدد پي و فيلسوف قرن نهم هجري را در دو مرحله کودکي تا نوجواني و بزرگسالي در زمان زمامداري مغول ها در ايران روايت مي‌کند  ولی به نظرم بدترین موقعی بود که پخش شد.مردم مطمئنن در ماه رمضان دنبال سریال های بهتر و بیشتر از نوع خانوادگی هستند که چند ساعت بعد از افطار رو در کنار خانوادهاشون به دیدن سریال های جذاب بپردازند نه سریال تاریخی .   این کار ایراداتی میشه گرفت  که نمی خوام زیاد وارد بحث بشم. یک نکته جالب که این سریال داشت استفاده از تصاویر کامپیوتری که انصافا" خوب مچ شده بود با تصاویر اطرافش(یعنی همون تصاویری که با دوربین گرفته شده بود ) 

اگر میخواهید اطلاعاتی راجع به این سریال و شیخ غیاث الدین بدست بیاورید به این سایت بروید

عبور از پاییز - باسیدون

شبکه دو:

امسال سریالی که شبکه دو پخش کرد سریال " عبور از پاییز بود " سریالی که یه جورایی مفهوم تکبر و غرور رو نشون میداد. این سریال راجع به مردی ثروتمند که احساس میکنه که دوران بازنشستگی اش فرا رسیده و می خواهد اموالش رو به فرزندانش بده که شرایطی میگذاره برای آنها و اتفاقاتی میافته که پشت پرده یک زندگی رو نشون میده . در آخر سریال این مرد ثروتمند به فلاکتی میافته که از تمام کارهای گذشته اش پشیمون میشه ولی واسه جبران خیلی دیر شده بود. در این سریال چند نکته وجود داشت که جا داره بگم :

اول اینکه بازیگران خیلی خشک بازی میکردند

دوم اینکه تمام کارها با موبایل بود یه جورایی تبلیغ موبایل بود

سوم اینکه حضور چنگیز جلیلوند جالب بود و خیلی دوست داشتم تصویر این هنرمند رو ببینیم ولی به نظرم خودش رو خراب کرد ای کاش با صداش میموند. البته شاید بازیش خوب باشه چون زندگی نامه اش که خوندم قبل از انقلاب بازیگر تئاتر بوده و کسانی هم که تئاتر کار کردن بهترین ها هستند و شاید در این سریال حکم میکرده که قیافه مغرورانه ای داشته باشه

چهارم اینکه صحنه تصادفی که آموزش دادند به خلافکارهای عزیز که چه جوری صحنه سازی کنند

پنجم اینکه چیز خوبی که نشون دادند اینه که پول جلوی چشم خیلی ها رو میگیره و نمیگذاره خوب ببینید

ششم اینکه برای رسیدن به هدف میشه از خیلی چیزا گذشت ولی ای کاش از خانواده نباشه

البته چیزای دیگه ای هم میشه گفت ولی همین کافیست

پنجمین خورشید - باسیدون

شبکه سه :

شبکه سه هم امسال بر خلاف سال های قبل که همیشه سریال هاش مضمون طنز داشت امسال سریالی پخش کرد که درست مضمون طنز نداشت ولی به هر حال صحنه های طنزی داشت که جالب بود . محسن و همايون دو دوست هستند كه در سال 6۴ و در وضعيت بد اقتصادي زندگي مي كنند آنها بر اثر حادثه اي عتيقه اي خاص پيدا مي كنند كه قابليت سفر در زمان را دارد و محسن همراه عتقيه ۲۴سال در زمان سفر مي كند و در سال 1388 در تهران امروز خود را مي يابد . محسن كه با پديده هاي جديد و دور از ذهن مواجهه مي شود دلبسته دختري به نام هما مي شود و اتفاقات ديگري براي او مي افتد كه مجبور به بازگشت به سال 64 مي شود و ...  که در آخر همه با سر کاری مواجه میشوند چون این ساخته های ذهن یک نویسنده بوده که در حال نوشتن رمان جدیدش بوده. به نظرم یک سریال نو و تازه ای بود از لحاظ ساختاری و ایده جالبی بود که به تصویر کشیده شد ولی میتونست پایان بهتری داشته باشه. نکته جالب در این سریال صدای افتخاری بود در تیتراژ پایانی که جالب بود.یه تصویر ویژه هم واستون گذاشتم برید تو ادامه مطلب ببینید

پ.ن. طنز: بنده خدا افتخاری بس که کار براش نیست و دیگه نمیخونه پاش به تیتراژ هم کشیده شد

تیتراژ : شبکه ۲ و ۳ واقعا" تیتراژ بدی کار کرده بودند اللخصوص شبکه سه که بسیار ضعیف بود

پایان فیلم و سریال: یه چیزی که در فیلم های ایرانی ( البته جز درباره الی...) هست پایان بد فیلم هاست . اکثر فیلم ها متاسفانه ضعیف تموم میشند که جا داره واقعا" کار بشه روی این موضوع

کارگردان: یه نکته جالب در این ماه رمضان حضور کارگردانان نامی کشور یعنی محمد حسین لطیفی . مسعود شاه محمدی و علیرضا افخمی بود که سریال هایشان برای این ماه رمضان پخش شد

سوم:

به کاری و چیزی که به تو ربطی نداره لطفا" دخالت نکن چون من هر کاری از دستم بر بیاد واسه هر کس که بخواهم انجام میدم و از چیزی که خبر نداری لطفا" اظهار نظر نکن

چهارم:

از اول مهر بوشهر یه هوای خاصی پیدا کرده که خیلی لذت بخش و نشون دهنده تغییر فصل و حضور پاییز در شهرمون البته شهر ما نسبت به جاههای دیگه پاییز برگریزان  آنچنانی نداره ولی همین که هوا تغییر کنه خیلی خوب امیدوارم همتون لذت ببرید

پنجم:

دلم لک زده واسه یه محفل شاد

ششم :

ماه مهر رسید و مدارس و دانشگاه ها هم شروع به کار کردند ( ابته به غیر دانشگاه ما  ) همین چهارشنبه قبل یکی از بهترین معلم هامو دیدم و خیلی خوشحال شدم که بعد از سال ها دیدمش. انشاالله که همه معلم ها سال های سال سلامت باشند

پ.ن: سر قضا از فردا باید بریم دانشگاه

هفتم :

این ترم زبانمون هم تمام شد و از هفته دیگه ترم جدید شروع میشود که امیدوارم بتونم با موفقیت سپری کنم

هشتم:

اینروزها خیلی فکرم مشغول نمیدونم چیکار کنم:

اول اینکه چند روز دیگه باید خودم رو به استادی که باهاش پروژه گرفتم معرفی کنم و موندم که کار عملی بگیرم یا تحقیق یا از .... ( سکرت  )  که اگر عملی بخوام کار کنم طرحی که دارم حداقل ۵۰۰ هزارتومن تو پام میره که واقعا" واسم سنگین و موندم چیکار کنم

دوم اینکه واسه ارشد بعضی ها میگن بیا همین رشته خودت ادامه بده بعضی ها هم میگن بیا برو مدیریت و من هم دوتاش رو دوست دارم ولی احتمالا" چون رشته خودمون سخت شاید برم مدیدیت و باید تا همین هفته تصمصم خودم رو بگیرم چون خیلی دیر....

نهم:

قالب وبلاگ هم برای چندمین بار عوض شد. گویا واسه بعضی ها درست باز نمیشده اگر این قالب هم مشکلی داشت خبر بدین تا عوضش کنم

شاهین بوشهر - باسیدون

دهم:

شاهین هم در مقابل استقلال اهواز به تساوی ۲-۲ رسید بازی که انتظارات بیشتری از شاهینی ها داشتیم که در کل بازی ۲۰ دقیقه بیشتر خوب بازی نکردند. هر ۲ پنالتی هم داور اشتباه گرفت. به هر حال انتظار برد داشتیم از شاهین و با بازی نه چندان خوبی که کردند همین تساوی هم در خانه حریف غنیمت است.امیدوارم شاهین بتونه در بازی های نمایش خوبی از خودش به جا بگذاره و با برد شرین زمین رو ترک کنه

پ.ن.۱.ورزشی: واقعا" تماشاگران بوشهری سنگ تمام گذاشتند و جوری تشویق میکردند و شاهین رو حمایت میکردند که شاهین اونجا احساس غریبگی نمیکرد

پ.ن.۲.ورزشی: واقعا" گزارش خوبی کرد این گزارشگر  و ای کاش خیابانی گوش میکرد گزارش این بازی رو

یازدهم:

بهترین عنوانی که واسه این مطلب میشه گذاشت چیه؟

پ.ن: ووییییییییییییییییییییییییی چقه چی نوشتم

پ.ن: چقدر اینروزا حرف دارم چیششششش

                                              دوستدار همتون روزبه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:8 توسط روزبه کنین |

پاییز - باسیدون

اول:

عید سعید فطر رو به همه شما تبریک میگم و نماز روزتون قبول و به قول بوشهریا مرواتون همی سال .

دوم:

ترجمه ای که قولش رو داده بودم .

زندگی بازی است

مثل بازی شطرنج

اگر تو حرکت اشتباه انجام بدی

شانس برنده شدنت کم میشه

زندگی خیلی گرانبهاست

زندگی خیلی زیباست

زندگی یه بازی واقعی است

بنابراین هدف تو برنده شدن است پس به هدفت برس

درباره حرکت فکر کن قبل از اینکه انجام بدی

زیرا تو نمی خواهی که در تمام زندگی افسوس آنرا بخوری

مطمئن شو که با یک حرکت می توانی به هدفت برسی

زیرا آنوقت شما میتوانی به بازی بعد بروی

به مردم فکر کن آنها منتظر موفقیت تو هستند

در تمام طول مسابقه برای تو لبخند میزنند

تو نمی خواهی که آنها را نا امید کنی و باعث ناخشنودی آنها شوی

پس مطمئن شو که برنده می شوی و آنها را مایوس نمی کنی

بازی را ببر و کاری کن که مردمی که پشت سر تو اند و از تو حمایت میکنند احساس غرور کنند

برای حمایت آنها به تو

از آنها سپاسگذار باش بخاطر اینکه آنجا هستند و در تمام طول مسابقه از تو حمایت می کنند

و سپاسگذار باش بخاطر اینکه تو همه این مردم را داری تا برای رسیدن به هدفت تو رو حمایت کنند

پ.ن.۱: من این مطلب رو به زبان انگلیسی گذاشتم و دوست داشتم دوستان زیادتری بیان و نظرشون رو بیان کنند ولی نیومدند. در این پست هم ترجمه متن رو ( هر چند ناقص) گذاشتم تا ببینید و بخونید و از مفهوم عمیقی را  که داره به خاطر بسپاریم و علت اینکه من این متن رو گذاشتم این بود که همه ماها در ادامه زندگی با انتخاب های سرنوشت سازی روبرو هستیم چه دانشگاه چه کار چه ازدواج چه دوست و ... امیدوارم بهترین انتخاب هارو داشته باشیم.

سوم:

برد شاهین در شب عید فطر یکی از زیباترین عیدی هایی بود که تیم شاهین به مردم بوشهر داد و باعث شد مردم بعد از ماه ها طعم شادی رو دوباره بچشند. امیدوارم در ادامه بازی ها تیم شاهین موفق باشه و ما تماشاگران هم حمایت باید همه جانبه از این تیم به عمل بیاوریم تا بتونیم در آخرسر افراز باشیم نه سر افکنده.

پ.ن. خبر ورزشی : بندر تا صبح بیدار بود.

 علتش هم جشن و شادی مردم بوشهر بود که بخاطر برد شیرین مقابل مس کرمان تا صبح به جشن و شادی پرداختند و خدایش هواداران چه در ورزشگاه چه در بیرون از ورزشگاه برای این تیم سنگ تموم گذاشتند

 

پرویز مشکاتیان - باسیدون

چهارم:

 پرویز مشکاتیان آهنگساز و نوازنده چیره دست سنتور هم در گذشت . برای اینکه زندگی نامه استاد را بخوانید میتوانید به ادامه مطلب بروبد

پنجم:

همه چیز مسخرن ساعت هم مسخره تر . چیشششششششششش

ششم:

نود هم با بعد از ماه ها بلاخره سر و کله اش پیدا شد با دکوری زیبا و اشکالات فنی . در شب اول این برنامه جدال عادل با انصاریفرد جالب بود و ما بوشهریا منتظر بودیم بیشتر راجع به تیم شهرمون صحبت بشه به هر حال کم کاری نکردند چون تیم مدعی مس کرمان رو در بوشهر با نتیجه ۴-۱ شکست دادند ولی جز پخش بازی و درست بسته نشدن تیم و اخراج کللی فرد چیز دیگه ای نگفت. واقعا" نبود ۹۰ در این چند ماه حس میشد و امیدوارم درمانی باشد بر درد فوتبال

پ.ن.۹۰.۱: آچار

پ.ن.۹۰.۲:یا ابوالفضل

پ.ن.۹۰.۳: تو این ۴ ماه که نبودیم خیلی پیشرفت کردید تو ورزشگاه آزادی هم مردم چیزی نگفتند این ۱ میلیون هم نظر ندادند

پ.ن. خبر ورزشی :

علت پخش نشدن مستقیم دیدار استقلال و استیل آذین کسانی که در ورزشگاه بودند میدانند

هفتم:

خیلی بد که با امید به جایی بری و نا امید بیای بیرون. با چه شوق و ذوقی رفتم به اونجا و ...

هشتم:

اینروزا بیشتر وقتم صرف کلاس زبان و دیدن لاست شده و امیدوارم با شروع ترم جدید دانشگاه بتونم درست برنامه ریزی کنم و  درس بخونم تا بتونم در کنکور ارشد قبول بشم. برام دعا کنید

نهم:

فصل پاییز . همچنان در کف دیدن فصل پاییز در بوشهر می مانیم. فصل پاییز امسال  هم مثل سالهای قبل برام تفاوت خاصی داره امیدوارم فصل خوبی باشه و امیدوارم زندگی و روزگارتون بهاری باشه  

دهم:

خانه ای هم که قرار بود برقرار باشه چی شد ؟چرا خبری نیست؟ چرا کسی کاری نمیکنه ؟اگر قرار همون قبلی باشه یا جدید بشه بسمه الله . چرا همه با هم همکاری نمیکنند برای اینکه به یه سر  انجامی برسه  امیدوارم هر چه زودتر خبرهای خوبی بشنویم .

یازدهم:

از اینکه ایرانی هستم در بعضی مواقع به خودم می بالم

دوازدهم:

خدایا چنان کن سر انجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار

پ.ن.۲:ای بواااااااااااااااااااااااااااااا چقه حرف زدم . چه حوصله ای داشتین که تا آخرش خوندین

پ.ن.۳ :ببخشید که زیاد شد اگه جا داشت بیشتر هم می نوشتم . میدونم هم خیلی ها همین چرت و پرت هایی رو هم که نوشتم رو نمی خونند به هر حال ببخشید. به هر حال خیلی لطف کردید که مطلب من رو خوندید و من رو شرمنده کردید

                                              دوست دار همتون روزبه

                                       ساعت ۴:۳۵ دقیقه قدیم و ۳:۳۵ دقیقه جدید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:39 توسط روزبه کنین |

سه شنبه شب با همت بچه های خوب وبلاگ نویس بوشهر مراسم افطاری برگزار شد . افطاری که بس که چی بید نمی فهمیدی چه بخوری  بچه ها همه زحمت کشیده بودن و انواع خوراک های خوشمزه آورده بودن  جای خیلی از دوستان هم خالی بود.

خواراکی هایی که بود  :

سوسیس بندری . آش بوشهری . آش رشته . حلوا زرد .سمبوسه . زولبیا بامیه  . کیک فنجونی . گرده . تر حلوا . ژله . سالاد ماکارونی . فرنی  و... دست همه بچه ها که زحمت کشیدند این غذاها رو آوردند درد نکنه

و اما ماجراهای شب افطاری :

*من و میلاد حدود ساعت ۷:۳۵ رسیدیم و دیدیم که کمتر از اونی که فکر میکردیم هستیم

*سوسیس بندریم سوسی بندری بیداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یه چندتایی بک گرفتند

*سمبوسه ها هم خا  پخت لیا بیده خوشم نخورد معلوم نبی چش کرده بید

*هادی هم گیر پرزنت کردن بید

* عروسی هم  بیدا

* مریم هم خا شکمش گرفته بود بس که چی خورده بود

* نرگس هم خا کارشناس انواع جک و جونورا بید و روش زبون کلبوک در آوردن آموزش داد که مفید بود

* مژده هم لطف کرد یه نکته هایی راجع به نقد فیلم بهم گفت که ممنون

*لیا هم خا اصلا" آبمیوه برنداشت

* حامدم بنده خدا نه چیزی خورد نه چیزی برد

* هادی هم مثل همیشه با صحبتهای شیرینش و اینبار انگلیسیش باعث شد محفل شادی بشه

* اصلا" هم از تف همراه با سبزی محمود تو دیگ آش پس پای حسین حرفی نزدیم

*رضا هم خا با همه اومد خداحافظی کرد بعد رفت

* محمود هم یه جایی پشت محمدباقر گیر آورده بود و هی میلومبوند

*محمد هم خا ۳تا میز عوض کرد و تو هر میزی یه غذایی تو بشقابش بید آخرش هم قاشق تو دهنش بید و لیس میزد

*حسین هم خا از خاطراتش با کاسکوش میگفت و از خلال دندونهایی که در تهیه رنگینیک استفاده کرده بید ما آخرش نفهمیدیم کاسکوش نر بیده یا ماده و حسین رو چی تشخیص داده

* مجتبی هم خا همش گیر عکس هنری و تکی بید 

*۶۰تا نون چه خبر بیداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

به هر حال خیلی خیلی خوش گذشت دست همه بچه هایی که زحمت کشیدند تدارک دیدند و به این مراسم اومدند درد نکنه انشاالله این باهم بودن ها و دور هم بودن ها تداوم بیابد.

پ.ن.۱: می خواستم مطلب زیادتر بنویسم ولی دوستان مطالب کامل و مفید نوشتند که امیدوارم اونارو هم بخونید

هادی و حسین و محمد

پ.ن.۲: و یه جای خیابانی هم سوختا. مردیکه بز

پ.ن.۳:

خیلی دوست داشتیم بچه های جدید و قدیم همه با هم در این مراسم جمع بشند ولی گویا سعادتی نیست که ما زیارتشون کنیم تا همچنان اسمشان باقی بماند نه حضورشان

 واین هم عکس یادگاری با دوستان

 وبلاگ نویسان بوشهر - باسیدون

بچه هایی که در این مراسم بودند:

هادی. حسین . زهره. میلاد. محمد. احسان. لیا. مریم.  محمد باقر.مهشید. مجتبی.زهرا . محمود. فرشته . مینا. مژده . فاطمه.خانم حمادی . حامد. نرگس. مهدی. زهرا . دوست خانم حمادی  (غم دنیا نخور). رضا

 جای محمدباقر  و رضا هم در این عکس خالیه چون کارداشتن یکم زودتر از بچه ها رفتند.

پ.ن.۴: ترجمه مطلب قبلی هم آماده است چون این موضوع واجب تر بود و در پست بعدی انشاالله ترجمه اش رو می گذارم

تشکر نوشت : دست آقای میگلی نژاد عزیز هم درد نکنه . جای عبدالرضا و طاهره خانم هم خیلی خالی بود.

آخر نوشت : ماه رمضان هم داره به آخرش میرسه انشاالله نماز روزهای همتون قبول باشه

         التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:33 توسط روزبه کنین |

سلام خدمت دوستان عزیز . نماز روزهاتون قبول باشه

این پست حاوی ۲ قسمت است یکی نقد ۵ فیلم آخری که دیدم و قسمتی دیگر کوتاه نوشت هاست.

۵ فیلم آخری که من دیدم عبارت است از :

 ۱- امشب شب مهتاب                            ۴- خروس جنگی 

۲- درباره الی                                         ۵- کیش و مات

۳- پسر تهرونی

این فیلم ها رو نمیشه با هم مقایسه کرد چون هر کدوم در ژانر خاصی ساخته شده بود. از این فیلم ۳ تا در موضوع طنز کار کرده بودند و ۲تا در موضوع خانوادگی ( فیلم ۱ و ۲ خانوادگی و ۳ و ۴ و ۵ طنز خانوادگی است)

این فیلمها رو بر حسب امتیاز و جذابیت بررسی میکنم:

درباره الی - باسیدون

۱- درباره الی:

این فیلم  خانوادگی ساخته کارگردان بوشهری یعنی اصغر فرهادی است. من نمی خواهم زیاد راجع به این فیلم بحث کنم چون عبدالرضا میگلی نژاد در پستی راجع به این فیلم صحبت کردند ولی در نگاه کلی بخوایم بگیم فیلم خوبی بود چون اکثر بازگران این فیلم بازی نمی کردند و چنان در نقش خودشون غرق شده بودند که این فیلم طبیعی جلوه داده شده بود. واقعا" جوایزی که این فیلم کسب کرده بود حقش بود چون چه از لحاظ موضوعی و چه از لحاظ بازی نمره خوبی میشه به این فیلم داد.

کیش و مات - باسیدون

۲- کیش و مات :

این فیلم در یک فیلم طنز است . درست که نمیشه گفت آخر فیلم بود ولی همین که دل غم زده مردم رو خندوند خودش خوبه. ماجرای فیلم   ماجرای جواني به نام بهروز است كه دست به هر كاري مي زند شكست مي خورد. بهروز به جاي اينكه دليل ناكامي هايش را بيابد، فكر مي كند آدم بدشانسي است و چون بدشانسي هايش تداوم مي يابد، دست به خودكشي مي زند، اما چون تاريخ مصرف قرص هايي كه خورده گذشته بود نجات مي يابد. بهروز دوباره تصميم به خودكشي مي گيرد ولي اين بار يك رزيدنت جوان اعصاب و روان به نام پريسا او را نجات مي دهد و براي اينكه مانع خودكشي دوباره او شود قول مي دهد ديگر بدشانسي نياورد و حتي يك شانس خيلي بزرگ هم در انتظارش باشد. بهروز باور مي كند اما تهديد مي كند كه اگر چنين نشود خود را خواهد كشت و اين سرآغاز ماجراهاي جديدي است كه براي بهروز شكل مي گيرد. در این فیلم بازیگرانی چون حمید گودرزی و الناز شاکر دوست و بهنوش بختیاری و اکبر عبدی و... بازی میکنند. به نظرم فیلم طنز خوبی بود و در بین فیلمهایی اخیری که نگاه کرده بودم رده دوم و در طنز رده اول

 

خروس جنگی - باسیدون

 ۳- خروس جنگی:

این فیلم با وجود اینکه طنز بود ولی سختار قوی نداشت و با هنرنمایی رضا عطاران و مریلا زارعی و اکبر پور مخبر کمی به جذابیت فیلم اضافه کرده بود. این فیلم بیشتر بدرد کودکان و نوجوانان میخورد تا بدرد بزرگسالان.در این فیلم بازیگرانی چون رضا عطاران و مریلا زارعی و ... بازی میکنند. خروس جنگی ماجرای زن و شوهری است که به هم کم محلی میکنند تا جایی که تصمیم به طلاق میگیرند ولی قبل از اون برای اینکه شرایط همدیگر رو درک کنند جای همدیگر رو با هم عوض میکنند . در این فیلم رضا عطاران نقش مدیر یک سالن عروسی داره و بعضی مواقع در عروسی ها طنز میگه که مردم رو بخندونند و مریلا زارعی نقش همسر رضا عطاران داره که خونه داره و وظایف خونه به دوشش است. اینها تصمیم میگیرند برای مدتی جاشون رو عوض کنند که حوادثی پیش میاد که باعث میشه هر کدوم سختی کار طرف مقابل رو درک کنند.تنها جذابیتی که این فیلم داشت عروسی یک مرد مذهبی با یک زن امروزی بود که حوادثی در این عروسی رقم خورد که جالب بود. در بین فیلم طنز رده دوم رو میشه بهش داد

پسر تهرونی - باسیدون

۴- پسر تهرونی

این فیلم به نظرم یکی از مسخره ترین فیلمهایی است که ساخته شده  شاید خیلی ها خوششون بیاد از این فیلم ولی نه من و نه کسایی که رفتند این فیلم رو دیدند نپسندیدند. از نظر من این فیلم برای اینکه جذب تماشاچی کنه با نام بزرگان سینمای ایران مخاطب جمع کرد. بازیگرانی چون شریفی نیا و امین حیایی و...   ماجرای فیلم پسر تهرونی داستان سروش تهرانی پسری است که از آمریکا برگشته و پنج بار در عشق شکست خورده او عشق را دم دستــی می داند و به نوعی از آن زده شده، اما پدر(محمد رضا شریفی‌نیا ) اصرار دارد که او ازدواج کند، سروش هر کاری می کند تا بتواند از این دام پدر رهایی یابد اما با دختری (طناز طباطبایی ) آشنا می‌شود که عشق را فلسفی می‌داند و نوع نگاهش به زندگی تغییر می‌کند. در این فیلم ماجراهایی اتفاق میافتد که پدر و پسر تهرونی با هم داماد میشوند. در بین فیلم طنز بزور رده سوم

امشب شب مهتاب - باسیدون

۵- امشب شب مهتاب

این فیلم که دیگه هیچ. من واقعا" نمیدونم چرا بعضی ها دوست دارند فیلم بسازند اونم بی محتوا و چرا کسانی مثل مهناز افشار در این فیلم بسیار ضعیف بازی میکنند و آخرش پشیمون میشدند که بازی کردند در همچین فیلمی. چرا واقعا" . اگرم بگیم مسئله مالی بوده چرا یک بازگیر باید خودش رو خراب کنه برای همچین فیلم های ضعیفی. بازگیران نقش اصلی فیلم دانیال عبادی و مهناز افشار بودند. در این فیلم یعنی دانیال عبادی خواننده و آهنگساز بوده و بر اثر بیماری دکتر ها ازش قطع امید کردند و همسرش برای اینکه اون با شادی از دنیا بره همه کار براش میکنه و حتی دانیال مه با خانوادش قهر بوده رو صلح میده. مهناز افشار هم در این فیلم حامله بود و دانیال عبادی برای اینکه پسرش تصاویر پدرش رو ببینه با دوربین فیلم برداری از زندگی خودش و همسرش فیلم میگیره و برای پسری که هیچ وقت نخواهد دیدش دردودل میکنه.

پ.ن سینمایی: امیدوارم فیلمهای جدیدی که ساخته میشه با فیلمنامه خوب کارگردانی خوب بازیگران خوب تصویر برداری و صدای خوب همراه باشه و هدف فقط کسب درآمد نباشه.


دوستان من با همدلی و همکاری و توکل میتونیم با هم خانه وبلاگ نویسان را احیا کنیم

هادی   و   میلاد  و   محمود   مطالبی راجع به خانه وبلاگ نویسان نوشتند.

کسانی هم که می خوان پیش نویس اساسنامه رو بخونن میتونن به وبلاگ حسین زیارتی بروند و این اساسنامه رو دانلود کنند و مطالعه کنند.

یاد اونروزا بخیر...........

            وبلاگ نویسان بوشهر - باسیدون

وبلاگ نویسان بوشهر - باسیدون

پ.ن.۱: شاهینم روز به روز داره نا امیدمون میکنه با وجود بازی خوب و نتیجه نگرفتند امیدوارم با تغییر و تحول جدیدی که اتفاق افتاده و یاوری رو به جای کللی فرد آوردند این تیم ضعیف بسته شده از این به بعد نتیجه بگیره و دل هواداراشو نشکونه

پ.ن.۲: به حول و قوه الهی آخرین انتخاب واحد دانشگاهمونم انجام دادیم امیدوارم بتونم این ترم رو با موفقیت بگذرونم

پ.ن.۳: ببخشید که مطلب طولانی شد

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:32 توسط روزبه کنین |

سفری که میخواستیم به تهران بریم بدلیل پاره ای از مشکلات به شیراز تبدیل شد  و منم شرط گذاشتم که به شرطی میام شیراز که همش به این خونه و اون خونه نریم بریم جاهایی رو که ندیدیم ببینیم. سفر ما از روز یکشنبه آغاز شد موقعی که به شیراز رسیدیم تصمیم گرفتیم سه شنبه به آبشار مارگون بریم.

              آبشار مارگون - عکاس : روزبه کنین                     

آبشار مارگون:

 این آبشار در فاصله حدود ۱۲۵ کیلومتری شیراز . راهی طولانی - باریک و پر پیچ و خمی داشت (البته هنگامی که وارد کوه شدیم اینطوری بود) در نزدیکی های آبشار هم که حدود ۱ ۲ کیلومتر خاکی بود. در مدت زمانی که در این محل بودیم ۲بار به بالای کوه و زیر آب سرد آبشار مارگون رفتیم . آبشاری که خشکسالی باعث شده بود آبی که از کوه می آید کم باشد. فضای زیبایی بود و لذت بردیم.

باغی در پس کوهک:

با خانواده مادری ام روز ۵ شنبه به سمت باغی در پس کوهک (در مسیر ده شیخ) حدود ۳۰ کیلومتری شیراز. اونجا که بودیم والیبال بازی کردیم و بدمینتون. شب موقعی که خواستیم بخوابیم ما در فضای باز خوابیدیم و انواع و اقسام صدا تا صبح باعث شد بیشتر نیم ساعت نخوابیم . صدای کلاغی که ساعت ۳ نصف شب قار قار میکرد صدای سگی که ول کن نبود صدای پچ پچ صدای شر شر آب و ساعت ۵ هم صدای دعای ندبه در این روستا

              تخت جمشید - عکاس : روزبه کنین         

تخت جمشید:

روز شنبه به سمت تخت جمشید واقع در مرودشت که چیزی حدود ۴۵ دقیقه با شیراز فاصله داشت رفتیم. من خیلی خیلی دوست داشتم به این مکان بیام ولی هیچ وقت موقعیتش پیش نیومد که به این مکان تاریخی بیام. مکانی که وقتی آدم به اونجا میره میفهمه چه عظمتی داشته در دوران هخامنشی . این مکان در اصل محل پذیرایی - رژه - بانک و ... بوده و شهر اصلی که هخامنشی ها در آن بودند پاسارگاد بوده. من طوری که اینجا دیدم فکر کنم چند سال دیگه همین هایی هم که دیدم نباشه. متاسفانه آثار تاریخی ما وقتی از بین میروند تازه ما به فکر آنها هستیم. به همراه برادرم و بابام رفتیم بالای کوه جایی که محل دفن اردشیر دوم و سوم بود رفتیم. جای زیبایی برای محل دفن آنها ساخته بودند ولی متاسفانه درهای آنها بسته بود و ما فقط تونستیم از پشت نرده این قبرها رو ببینیم. یه زیبایی دیگری که بالای کوه داشت نقش و نگارهایی بود که در دل کوه در آورده بودند واقعا" زیبا بود.

          

نارنجستان قوام:

روز یکشنبه صبح و قبل از اینکه به سمت بوشهر بیایم رفتیم و از دو مکان دیدن کردیم: نارنجستان قوام و خانه زینت الملوک. این دو محل از لحاظ معماری و از لحاظ نسخه هایی که در آن بود جالب بود و نکته جالب تر آن در خانه زینت الملوک بود. در این محل چهره مشاهیر فارس رو با پارافین ساخته بودند. یعنی تاریخ چند هزار ساله فارس رو همراه با مشاهیر آن میتونستیم ببینیم خیلی زیبا بود خیلی . اگه بخوام چهره این اشخاص رو توصیف کنم همانند موزه مادام تسو که چهره مشاهیر جهان در این موزه است. یه نکته ای که در این دو ساختمان وجود داشت راهرویی بود که از زیر زمین این دو ساختمان به هم راه داشتند.

پ.ن.۱: دلم میخواست خیلی بیشتر راجع به این سفر توضیح بدم ولی میدونم اکثر دوستان زیاد علاقه ای به خواندن مطالب زیاد ندارند

پ.ن.۲: بعد از سفر هم که اومدم گرفتار خوندن امتحان میانترم شدم و بخاطر همین وقت نکردم بیام آپ کنم

پ.ن.۳: مثل شقایق زندگی کن کوتاه اما زیبا. مثل پرستو کوچ کن اما هدفمند. مثل پروانه بمیر دردناک اما با عشق...

         

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:32 توسط روزبه کنین |

باسیدون

سلام خدمت دوستای گلم

اول اینکه:

از دوستان از جمله طاهره خانم عذر میخوام که هنوز اون بحث غذایی رو تموم نکردم چون من قول داده بودم بگم چرا همچین پرسشی کردم که یه مشکلاتی پیش اومد که نتونستم اون مسئله غذایی رو بنویسم.

دوم اینکه:

داستان هم  هنوز تموم نشده که بگذارمش

سوم اینکه:

من میخوام در آینده نزدیک وبلاگمو به (yourname.com) تبدیل کنم و بدلیل اینکه basidoon.com وجود داره نمیتونم این نام رو انتخاب کنم از دوستای گلم میخوام بهم کمک کنند تا یک اسم زیبا و محلی (بوشهری) بهم پیشنهاد کنند تا  با کمک شما دوستان یکی از بین این اسم های زیبا رو انتخاب کنیم. دوستان لطف کنند چند اسم پیشنهاد بدند که در پست بعدی رای گیری میکنیم بهترین رو با نظر خود شما دوستای گلم انتخاب میکنیم.درضمن دوستان لطف کنند اسمهایی رو که پیشنهاد میدن قبلا" ثبت نشده باشه.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 16:5 توسط روزبه کنین |

                              عمو بک گرفتیماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

     باسیدون

امروز خیر سرمون خواستیم بریم امتحان بدیم سرقضا ساعت ۲:۳۰ امتحان داشتم ساعت ۱ از خونه راه افتادم از ته کیچه حاج نجف تا سر میدون امام و بعد از تاکسی گرفتن از ۳راه باغ زهرا تا ایستگاه دانشگاه پیاده رفتم حساب کنید با چه حالی رسیدم به اتوبوس.قبل از یه دکه است بس که تو ای آفتاب و گرما حالم داشت بهم میخورد رفتم آبمعدنی بگیرم گفت کوچیک نداریم گفتم بزرگاش نمیخوام یه رانی بده یه رانی خنک گرفتیم از دکه تا ایستگاه که یه ۱۰ متریه رانیه داغ شد و رانی داغ خوردم. امروز بوشهر شبیه جهنمی که توصیف میکنن شده بید.یه آموزش آشپزی هم بدم که یاد بگیرین:

مواد لازم جهت پخت تخم مرغ (خاگینه):

تخم مرغ به میزان لازم(تخم کفتار یا کبوتر یا .... میتونید استفاده کنید بستگی به ذائقه داره)

روغن و نمک به میزان لازم(میتونید جفتشم استفاده نکنید)

یه ماهی تابه

کتری و چایی(در صورتی که دوست داشتین با غذاتون چایی بخورین)

آب هم به میزان لازم

سبزیجات و هرچی دم دستتون هست

ابتدا وسایل رو همگی میبرید تو حیاط قابل توجه کسایی که در آپارتمان زندگی میکنن میتونند برن بالا پشت بام یا اگه تراسشون آفتاب گبر هست برن تو تراس

خوب ماهی تابه رو بگذارید رو موزاییک یا آسفالت مقداری روغن بریزید در ماهی تابه بگذارید خوب روغن بپز بعد تخم مرغ ها رو بشکنید و بریزید در ماهی تابه و سبزیجات و هرچی دستتون بود بعلاوه نمک اگه دوست داشتید بریزید درون ماهی تابه و یکی دوبار هم بزنید و بعد برید در خانه

۱۰ دقیقه بعد:

خانمها و آقایون عزیز غذای لذیذ و خوشمزه و خوشرنگ ما پخته شد و میبینید که ما اصلا" از گاز استفاده نکردیم قابل توجه عزیزان که این غذا رو میتونید از ۷ صبح تا ۷ شب درست کنید تا غذایی برشته شده داشته باشید در صورتی که بیماری میخواد این غذارو بخوره میتونید از ۷ شب تا ۷ صبح این غذارو طبق دستور بالا بگذارید خودش بصورت بخارپز در میاد

                    باسیدون

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 18:10 توسط روزبه کنین |

باسیدون

تاریک ، اما آرام ، گاهی صدای دوری

تاریک ، اما نه امن، گاهی سو سوی نوری

تاریک ، اما معلوم ، گاهی حقیقتی ژرف

تاریک ، اما نه برزخ ، خوشبخت مثل بهشت

تاریک ، اما زیبا ، نه مثل روشنی زشت

تاریک ، اما تاریک

تاریک ، اما نزدیک ، تا هر کجای هستی

تاریک ، اما نه تنها ، حس میکنم که هستی

تاریک ، اما پر شوق ، مثل بوسه ای بی تاب

تاریک ، اما زلال ، مثل چشمه برفاب

تاریک ، اما اهلی ، مثل بوی نم خاک

تاریک ، اما با هم ، یه رقص تن به تن ، پاک

تاریک ، مثل هیچ چیز بی همتا  مثل مرگ

تاریک ، اما افسوس ، از افتادن هر برگ

تاریک ، اما افسوس ، تو نیستی در برم

تاریک ، اما افسوس ، از این بستر ترم

تاریک ، اما تاریک

باسیدون

تنهایی من پاکترین و باوفاترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام. تنهایی من با شادی های من شاد می شود و با غم های من غمگین. تنهایی من هیچ وقت مرا تنها نگذاشته است. من هرگز تنها نبوده ام چون همیشه تنهایی من در کنار من بوده است. در فرهنگ تنهایی من خیانت جایی ندارد. تنهایی من به آسانی به دست نیامده است. تنهایی من از انتهای یک کوچه مه گرفته و غمگین با ناز و کرشمه به سمت من تنها آمده است. تنهایی من با تمام چیزهایی که در خود دارد مرا تنها نمی گذارد. در تنهایی من، غم ، اندوه ، عشق شادی ، خاطرات و من جای گرفته است. در تنهایی من همیشه می توان صدای موسیقی را شنید. در تنهایی من همیشه فیلمی برای دیدن وجود دارد. در تنهایی من همیشه کتابی برای خواندن هست. در تنهایی من اشک همچون مرواریدی می درخشد. من تنهایی خود را دوست دارم. چون با وفاترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:19 توسط روزبه کنین |

باسیدون

موضوع اول:

اول اینکه جا داره تولد دوستان بلاگی که در این مدت تولدشون بوده رو تبریک بگم ازجمله هادی و محمود  و احسان و لیا  ومژده و حامدو ... اگر دوستان دیگرم بودن من نمیدونستم به هرحال به همگیشون مجدد تبریک میگم امیدوارم سال های خوب و خوشی در پیش داشته باشند و موفق و شاد باشند.

موضوع دوم:

تیم های بوشهری اگه چیششون نزنیم و اگه ترشی نخورن یکمی امیدوارمون کردن ولی هنوز بازیشون سی ... محترمشون خوبن

موضوع سوم:

شما دوستان لطف کنید و ۳تا از میوه ها و غذاهایی رو که دوست دارید رو نام ببرید ممنون میشم تا در پست بعدی بگم که چرا این سوال رو مطرح کردم .

پ.ن.۱:لطفا" کمتون صابون نزنینا

موضوع چهارم:

از هفته آینده اگه خدا بخواد و وقت داشته باشم میخوام جمعه شب ها پست داستانی بگذارم یعنی یک داستان رو در چند قسمت مینویسم و دوستان که به وبلاگ من سر میزنن هم راجع به اون قسمت نظر میدن هم پیش بینی کنن در قسمت بعد چه اتفاقی میافته

موضوع پنجم:

این روزهایی که گذروندیم روزهای خوبی بودن از جمله روز معلم که جا داره از صمیم قلب به همشون تبریک بگم از جمله به بابا و مامانم

موضوع ششم:

هیچی دیگه همین!

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:58 توسط روزبه کنین |

 

باسیدون

با سلام خدمت همه دوستان

من بدلیل بعضی مشکلات و ناملایمتهای بعضی ها تصمیم داشتم وبلاگم رو برای مدتی ببندم ولی بدرخواست چند نفر از دوستای خوبم از بستن این وبلاگ فعلا" منصرف شدم و یک بار دیگر بازگشتیم به دنیای وبلاگ نویسی

باسیدون

تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو
تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو


تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت
گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو


تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو
تو بگو که نا اميدي من ميشم اميد تو


تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها
مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو


تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون
به خدا قسم ميگم گريه کنه براي تو


اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي
ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو


کاش تموم نميشد اين روزا ، اين خاطرها
تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو


 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 2:41 توسط روزبه کنین |

سلام به دوستای خوبم

امیدوارم تا اینجای عید رو به خوبی سپری کرده باشید و بهتون خوش گذشته باشه.

ماجرای سفر ما به سیراف و  خلیج نایبند -هدف کار فرهنگی

ما برای گرفتن عکس و فیلم به این منطقه رفتیم که با توجه به مشکلاتی که بود و مشکلاتی که برخوردیم در کل سفر خوبی بود و برای میلاد و محمود و روزبه (یکی دیگست). تجربه خوبی شد که حرف گوش بدن

 و اما سفرنامه ما

یکشنبه ۹/۱/۸۸ساعت ۱۱ شب (هوا ابری):

میلاد از طریق پیامک : ساعت ۴ آماده باش

دوشنبه ۱۰/۱/۸۸ ساعت ۳۰دقیقه بامداد تا ساعت ۱ بامداد( هوا بارانی):

پیامک من به میلاد : میلاد بیو ولش کنیم می واجب کرده

پیامک میلاد به من: نه عمو خبری نی ای بارون بهارین همش یکی دو ساعتن

پیامک من به میلاد: محمود چه میگه

پیامک میلاد به من: محمود میگه ای بارونکو عمو زود تموم میشه بارون بهارین

دوشنبه ۱۰/۱/۸۸ساعت ۱.۳۰ بامداد( بارندگی شدید)

زنگ به محمود جهت منصرف کردن (محمود فطعش میکنه)

پیامک محمود به من: عمو همه خوابنا

پیامک من به محمود : عمو ار خر شیطون بیین پایین هوا خرابنا گیر میافتیما

پیامک محمود به من:فوقش سی عکاسی نمیریم میریم مگردیما

پشت اینترنت با میلاد:

میلاد: روزبه (یه روزبه دیگن) اونم میگه عمو خبری نیا یارون بهارین

میلاد: حالا تا ساعت ۳ صبر میکنیم ببینیم چه خبر میشه

روزبه : باشه

دوشنبه ۱۰/۱/۸۸ساعت ۳ بامداد(هوا کاملا" صاف)

دوشنبه ۱۰/۱/۸۸ ساعت ۴ بامداد( هوا ابری)

رفتن دنبال محمود و حرکت به سوی بندر کنگان

شروع رعد و برق های شدید که انواع و اقسامش رو دیدیم

بارندگی در اهرم البته به صورت نم نم

ساعت حدود ۷ صبح(هوا صاف تا کمی ابری):

رسیدیم به روستای میانلو (از توابع شهرستان کنگان) صرف صبحانه و گرفتن چند عکس

ساحل میانلو

طلوع خورشید در میانلو

بعد از صرف صبحانه حرکت به سوی خلیج نایبند

در راه رسیدن به نایبند:

مسیر بسیار افتضاحی داشت

ساحل نایبند:

از نظر من که بندر طاهری و جاه های دیگر رو دیده بودم مالی نبود البته ناگفته نماند تصاویری که آقای صافی از این منطقه گرفتند در دریا هم بودند ولی ما فقط  در ساحل اونجا بودیم

باد بسیار شدیدی هم در حال وزیدن بود که کار رو برای ما مشکل میکرد

ساحل مرجانی نایبند

بعد از دیدن این منطقه با توجه به باد شدیدی که میوزید و حتی چادر محافظین این منطقه جلوی چشمانمان باد برد تصمیم گرفتیم به جنگل های حرا بریم

بعد از پرسیدن آدرس به این منطقه  رفتیم که باز هم با جاده اقتضاح روبرو شدیم و اوایل این مسیر ما تکه هایی از این جنگل رو مشاهده کردیم و بدلیل شرایط بد جوی نتونستیم جلوتر بریم

جنگل حرا

ساعت حدود ۱۱ است و هوا تقریبا" نیمه ابری

محمود سیچه پکری

هیچی کارت بنزین نیوردم (حالا چه بنزینم ته کشیده)خا محمود سیچه همو بوشهر نگفتی ای خدا خیرت بده حالا ما چه کنیم

محمود: با مو شما کاریتون نباشه

حرکت به سوی منطقه ویژه انرژی پارس و بعد از اون رفتن به طرف جم برای کار شخصی با بنزین نداشته

در راه جم: شروع بارندگی  که تا رسیدن به جم بر شدت اون افزوده شد با بنزین نداشته که هر آن امکان گیر کردن تو کوه و کمر داشتیم

با هزارتا سلام و صلوات بلاخره رسیدیم به جم

اول رفتیم دنبال کار شخصیه چون توی مسیر پمپ بنزین بود که کار هم انجام نشد بعد رفتیم به طرف پمپ بنزین دیدیم وا مصیبت هم شلوغن هم برق نی . حالا بیو بکش که نسنگینن

بعد از حدود نیم یا سه ربع ساعت برق اومد و بعض ماشینها بخاطر نداشتن برق رفته بودند بخاطر همین ما زودتر بنزین زدیم

جم هم بارون شدید میبارید هم باد شدید میوزید

بعد از بنزین زدن به طرف خروجی جم حرکت کردیم و با این وضعیت هوا تصمیم بر این شد که به سمت بوشهر بریم ولی وقتی رسیدیم به نزدیکای بندر طاهری یا همون سیراف قدیم هوا نیمه ابری بود و باد هم شدید میوزید بچه ها تصمصم گرفتند به طرف بندر باستانی سیراف بریم من که قبلا" اومده بودم بچه ها رو راهنمایی کردم که کجا بریم بنابراین اول به طرف قلعه شیخ نصوری رفتیم

قلعه شیخ نصوری

بعد از دیدن این اثر تاریخی( قابل توجه دوستان این اثر هیچ ربطی به سیراف قدیم ندارد و این یک اثر تاریخی است که در حال نابودی میباشد(قابل توجه مسئولین نیراث فرهنگی))به طرف چاه های آب( یا همون قبرهای باستانی قدیم که بعدا" فهمیدند که اینها چاه های آب بوده نه قبر) حرکت کردیم

(این عکس رو خودم نگرفتم فقط خواستم بدونید منظورم چیه)

در اینجا هم باز ما غافلگیر شدیم و بارون شروع شد و ما موقعی که به ماشین رسیدیم خیس خیس بودیم و دیگه تصمیم به در رفتن گرفتیم . و حرکت کردیم به طرف بوشهر و در بین راه بارندگی شدید بود و حتی برف پاکن ماشین هم چاره این بارون نمیکرد و لی دیگه مجبوری ما توقف نکردیم و به راهمون ادامه میدادیم . دیگه رسیدیم به کنگان و بارون بند اومد و اونجا یه نهاری خوردیم و سریع حرکت کردیم به طرف بوشهر و در راه دیدیم که اگر ما چند دقیقه زودتر اینجا میبودیم آب مارو میبرد آخه سیل اومده بود .

یعنی از وقتی که ما از بوشهر حرکت کردیم ابر های سیاه روی سرمون بود که ما هرجا میرفتیم اگه هوا هم آفتابی بود اونجا بارندگی شدید شروع به باریدن میکرد و باعث سیل میشد

به هر حال این سفر نچندان کامل ما به پاین رسید و ما حدود ساعت ۵ بعد از ظهر بوشهر بودیم . ما بدلیل شرایط جوی بد نتونستیم زیاد جایی بریم اللخصوص در بندر تاریخی سیراف کامل نگشتیم که من به شخصه یک بار دیگه دلم میخواد به اینجا برم و جاههای زیادی رو که در این منطقه ندیدم ببینم.

عکس های دیگری رو که من گرفتم میتونید در فلیکر ببینید.

جا داره تشکر فراوان هم از آقا میلاد و آقا محمود و آقا روزبه(یه روزبه دیگن ) بکنم بابت این سفر فرهنگی و ببخشید که بعضی از حرف ها و صحبت هایی رو  که کردیم در این سفرنامه آوردم.جای دوستان هم در این سفر واقعا" خالی بود.

من تصمیم دارم بعد از اتمام امتحانات این ترم باز اگه زنده باشیم سفری رو ترتیب بدم و به صورت گروهی به این مناطق زیبا بریم. در هوای صاف و آفتابی و در تابستان . دوستانی که میخوان مارو همراهی کنند حتما" به من خبر بدن.

پس

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 2:56 توسط روزبه کنین |

سلام . اميدوارم عيد رو به خوبي سپري كرده باشيد براي من كه تكرار همون روزهاي كسل كننده است با كمي چاشني عيد.

امسال  در بوشهر به نسبت سالهاي قبل مهمان هاي نوروزي بيشتري داشتيم كه هم جاي بسي خوشحال است هم ناراحتي ، خوشحالي از اين بابت كه ما زيبايي هاي شهرمون رو به اونها نشون ميديم، آثار و بناهاي تارخي و خريد اجناس... و ناراحتي از اين بابت كه به قولي گند ميزنند به همه چيز ميرن. ولي ما هميشه جنبه مثبت رو در نظر ميگيريم. من هميشه به بوشهري بودن خودم افتخار ميكنم ولي بعضي چيزها خيلي اعصابم رو خرد ميكنه من جدا از علاقه زياد به عكاسي و فيلمبرداري علاقه شديدي به آثار و بناهاي تاريخي دارم و مطمئنن هر شهري برم به اين بناها سري ميزنم . مردم شهر هاي ديگه با حتي اندك چيزي كه دارند به اون عشق ميورزن حتي چيزي كه در نظر ما ناچيز باشه. ما در بوشهر آثار و بناهي زيادي داريم كه متاسفانه اينقدر درونش گند زدن كه رومون نميشه به مهمانان نشونش بديم اينقدر دزدي شده كه نميتونيم ادعايي داشته باشيم. من واقعا" متاسفم بابت اين موضوع!

موسيقي بوشهر چه از لحاظ شادي و غم هميشه جز بهترين ها بوده و من از هركس در گوشه كنار اين سرزمين كه ميپرسم واقعا" افتخار ميكنند به داشتن همچين سبك موسيقي. ني انبان بوشهر كه غوغا ميكنه و نوحه و سبك سينه زني بوشهر هم همينطور . در ني انبان كه واقعا" ميتونيم به هنرنمايي افرادي چون محسن شريفيان و سعيد شنبه زاده نام برد واقعا" اين دو غوغا ميكنند در ني انبان ولي من گله اي از سعيد شنبه زاده دارم آخه اين چه كارايي انجام ميده كه با لنگوته و لباسي كه درجا هم درش مياره به نوازندگي و رقص مشغول ميشه و اين نوع كارش رو لباس بومي و سنتي بوشهر و رقص هم جزو كارهاي بوشهريا نام ميبره آخه الان كدوم بوشهري با لنگوته و لختي تو كوچه پس كوچه ميگرده ، درسته كه بايد لباس سنتي بوشهر رو پوشيد ولي نه به اين وضع اينطوري بيشتر آبرومون ميره تا افتخار كنيم.

سعيد شنبه زاده  

اين شب ها هم كه گشت و گذاري در شهر و دم دريا داشتم ميبينم كه اونايي كه موتور دارند با ني انبونه و تيمپو هي توي شهر دور ميخورند و به شادي مي پردازند يا اونايي كه ماشين دارند صداي موسيقيشون بالا و تو ماشين هم در حال حركات موزون هستند يا دم دريا كه ديگه آزاد آزاد هم مالي خومون هم مهمانها آهنگ نهادند و گير رقص و پايكوبي هستند حالا همه مردم فكر ميكنند كه هميشه بوشهر هميطورين.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 0:25 توسط روزبه کنین |

مطالب قدیمی‌تر